زنک می گوید : سرود می خوندی؟ بخون ببینم
من می گویم : رد می شدیم اسپری پاشید به مقنعه ی مان
می گوید : بله قیافتون رو یادمه نشسته بودید سرود می خوندید
علامت گذاریمان کرده اند با این اسپری قرمز
زنک تنهاست و دنبال یارانش می گردد که بدهد ما را ببرد جهت پاره ای توضیحات !
یک لحظه رویش را بر می گرداند و من و زهرا پا می گذاریم به فرار
نفسم بالا نمی آید آن یکی اسپری ِ خفه کننده که زده اند حسابی توی ریه ام رفته است ...
این روزها در این مملکت این همه تجهیزات و نیرو مهلت بروز ندارد جز در تجمعات جنبش زنان
توی مترو زنی می پرسد تجمع برای چه بود؟
هدیه خیلی مدنی برایش توضیح می دهد
زن می گوید : ای مادر، زن فقط باید سیاست داشته باشه بتونه شوهرشو نگه داره !!
ما ساکت می شویم، افسوس می خوریم به این همه نیرو و انرژی خودمان که به جای آگاهی دادن به باقی اقشار جامعه صرف تجمعات می شود
زنک اسپری را می گیرد طرف روشنک
روشنک می گوید : تو زنی
انگار به او برخورده باشد برخوردش را شدیدتر می کند
اسپری را می پاشد توی صورت روشنک
میدان بهارستان بعد از کمی تجدید قوا تاکسی می گیریم
مردک می گوید از هفت تیر می آید می گوید شلوغ پلوغ بود
و زن های بد حجاب و دخترهایی که پرو پاچه ی شان را بیرون انداخته بودند می گرفتند و باتون (!) می زندند
مردک می گوید اوضاع بد شده دخترهای جوان ازدواج می کنند بعدش مهریه را می گذارند اجرا و طلاق می گیرند و ول می شوند توی خیابون ها !
رفته بودیم سرود بخوانیم
رفته بودیم اعتراض کنیم ...
پ.ن : یادداشت روشنک
9 نظرات:
مانا، من دلم گرفته، انگار داريم آب توي هاون ميکوبيم..
گزارش رويت شد و مراتب تاسف حاصل گشت!
vahshatnaake....in ekhtelaf,zani ke mige bayad siasat dasht dar barabare shohar va... vahshatnake o dardnak :I
و رفته بودیم که ببینیم این روزها زن ها هم همدست مردها شده اند . از روی حماقت یا هر چیز دیگر . که ای کاش همدست شده بودند . فرمان بگیر مردان تا هم جنسانشان را بکوبند . مبادا حقوق شان را کسی برایشان اعاده کند . از دیروز فقط می گویم این از همه تلخ تر بود و البته گرفتن دلارام که هیچ برایمان نگذاشت ...
برای گریستن حق داری،برای فریاد زدن و ناله کردن.برای درد داشتن.
ولی حق نداری نا امید شوی.می فهمی؟
.اگر باتوم خورده ای ،برای دردی ست که صد بار از درد ضربه ی باتوم دردناک تر است.
حق نداریم نا امید شویم.
من نبودم و شاید این را به حساب زر زر اضافه ام بگذاری ولی می دانی که برای رهایی از بندهایی که نگذاشتند من هم آنجا باشم،تو حق نداری نا امید شوی.حقم را،حقت را،حقمان را می گیریم.
جهان دیگری ممکن است
تلاش ما سازنده ی آن است
این نوشته ی شما خیلی زیبا حیلی تلخ خیلی تاثیر گذار ...
نــــــــــــــــــــــــــــــه
مخالفم با حقی که باتومـــــــــــــتش را تو بخوری !
دردش را خوانواده دلارام و دیگران !
نمی خواهم این حق را !
مانا عزيزم خيلی متاثر شدم مخصوصا از حرف های اون خانم. چيز ديگه ای نمی تونم بگم. شاد باشی نازنينم...
mana che shekli mishe inja zendegi kard o afsorde nabud?..nashod?..
ارسال يک نظر