چند شب پیش بود، حرف که می زدیم من پرت شدم به کودکی، کودکی توپی شد و پرت شد به پنجره ی خانه همسایه، همسایه پنجره ی خانه اش باز بود و توپ خورد توی سر پسرش ... بعدش دیگر جار و جنجال بود فقط! آن روز همه ی آرزویم این بود که کاش شیشه ای شکسته می شد به جای سر پسرک!!
اینجوری شد که فهمیدیم همه ی توپ ها شیشه نمی شکنند و همه ی پنجره ها بسته نیستند و همیشه باز بودن پنجره اتفاق خوبی نیست!!
بعدترش توی حیاط بازی می کردیم که صدای آن آژیر معروف می آمد و فریاد مامان بود که وسط بازی باید همه چیز را رها می کردیم و می رفتیم پشت شیشه های چسب زده شده! آن هم ضربدری!! آن هم چسب کلفت ِ به آن بد رنگی!!! اینجوری شد که فهمیدیم جنگ یعنی فریادهای مامان، جنگ یعنی چراغها خاموش شوند تا شیشه ها نشکنند! اصلا جنگ یعنی سقف شیشه ای حمام عمومی زنانه بشکند و زن ها لخت و عور بریزند بیرون و مرد چاق صاحب حمام چشم کم بیاورد!!
چیزی از این اتفاق ها هم نگذشته بود که یک جور دیگری با شیشه آشنا شدم! یک فضای بزرگ بود که پشت شیشه هایش مردهایی با موهای تراشیده نشسته بودند، بعدها فهمیدم که اسمش "دیوار شیشه ای" است، فقط به بچه ها اجازه دادند که بروند آن ور شیشه ها، بابا آنجا بود! اینجوری شد که فهمیدم آدم سیاسی یعنی چی! آدم سیاسی مرد ِ شکسته و ویرانی بود که راه رفتن بچه اش را ندیده بود.
بعدش چه شد؟ بعدش دیگر خبری از شیشه ها نبود اما هنوز چیزهای زیادی بود برای فهمیدن!
تازه از پیش مامان آمده بودم خانه مادربزرگ که فهمیدم عمو مجید رفته! رفته؟ کجا رفته؟ مگر حالیم می شد؟ یعنی چی که رفته؟ خوب که صدای گریه ام امان مادربزرگ را برید، بغلم کرد و مرا برد جلوی نقشه جهان، یک چیز زردی را آن بالای نقشه نشانم داد و گفت عمو مجید اینجاست! بعد یک چیز سبزی را وسط های نقشه نشانم داد و گفت ولی ما اینجاییم!! اونجا بود که فهمیدم مهاجرت یعنی فاصله سبز تا زرد وقتی مادربزرگ دستش می لرزد.
همین پاراگراف قبلی بود که نوشتم از پیش مامان آمده بودم خانه مادربزرگ! این درست مال وقتی بود که من فهمیدم زن، مادری است که طبق قانون ِ آن موقع فقط پانزده روز یکبار حق دارد بچه ی سه چهار ساله اش را ببیند! بعده ها البته خیلی چیزهای دیگر هم فهمیدم!!
ولی پدربزرگ قبل از اینکه پارسال همین موقع ها بمیرد، همیشه می گفت آدم یا در هفت سالگی به آرزویش می رسد یا در هفتاد سالگی. نمی دانم خودش کی به آرزویش رسید، آن سالی که هفتاد سالش شد، همین اواخر بود که هوش و حواس حسابی برایش نمانده بود. حالا کاری ندارم، من آن موقع وقتی که همه چیز آرامتر شد و دیگر صدای آژیر نمی آمد به آرزویم رسیدم.
چترمان را باز کردیم و دوباره سه نفری رفتیم زیرش، دیگر نه لازم بود پانزده روز یکبار زنی که مادر است را ببینم، نه از پشت شیشه ها مردی که پدر است! سال بعدش معلم اول دبستانم جلویم را گرفت و پرسید: مامان بابا با هم خوبند؟ هول شده بودم و نفهمیدم چی جوابش را دادم!!
از زبان شهید
4 چند هفته قبل
3 نظرات:
tupe ma ke hamishe faghat shishe shekunde!
زیبا بود حال کردم!شاید از درد و نفرتی که تو اون بود!
baba damet garm
herfeiee bood
kheili hal kardam:d
ارسال يک نظر