هوا زنگی است. هر چقدر هم که پرده های سرمه ای همه چیز را آبی بیاورند توی اتاق من، باز نیم نگاهی کافی است تا بفهمم که هوا زنگی است. انعکاس برگها که می افتد توی آسمان، آفتاب که می رود و سوز ِ خشک می آید. آنوقت هوا زنگی می شود. انگار آهنی که در مجاورت آب زنگ زده باشد. آسمان در مجاورت برگها زنگ می زند. انگار دستهای پیر زنی که در مجاورت حنا زنگ زده باشد. هوا در مجاورت پاییز زنگ می زند.
وقتی پاییز روی داربست فلزی انگور دراز می کشد...
از زبان شهید
3 چند هفته قبل
6 نظرات:
ای ول ! مثل ساعت زنگ زده که دیگه زنگاشو زده و اینا !؟ یا یه چیز دیگه !؟
:P
:) in yani ye paeez e vaghie!
چی می گه؟!!!
هوا زنگ زده؟
hava vaghean zangist.behet link dadam.pisham bia.
گریه کردم من باز با یکی دیگر از پست هایت . با شیشه . با شیشه گریه کردم مانا . مانای پرنسس . می خواهم یادت کنم , نمی دانم ونگوگ را یاد خود بیاورم یا آن صورتی خوشرنگ ها یا آن بانوی سپید در سپیدی های وبلاگت , آن قدیم ها . مانایی , مانای خاطره های خوشرنگ من از تمام تایپ کردن های پرنسس جای آدرس.
چقدر خوشحالم گه دوباره میام تو نت و وبگردی میکنم و میتونم بازم این تشبیه های خوشکلت رو بخونم ...البته در کنار زنگی یه خورده ای هم دودیه ها!
ارسال يک نظر