بعد از روزهای پر مه و باران و نرگس که اینجا هیچ ننوشتم، حالا امروز میگویند برف آمده. ساعت هفت صبح است، باد میپیچد، نمیدانم کجا! میکوبد به شیشهها، میکوبد به رختهای روی بند، میپیچد در پشتبامها، همه چیز را میشکند و در هم میپیچد. ساعت هفت صبح است و میتوانم با تمام قوا به این همه سر و صدایی که باد راه انداخته فحش بدهم! شیشههای راه پله را بخار گرفته، مردی با چتر از کوچه میگذرد. من چقدر کار روی دستم مانده این آخر پاییزی ... شمردن جوجهها؟ نه خیال خام است!
آخر ِ ترم ِ آخرین ترم که باشد، یلدا که نزدیک باشد ... یادم میآید که تمام بارانهای پاییز بی هدا گذشت، یاد میآید که پشت هیچ میزی روبروی فاطمه ننشستم، یادم میآید که قدمهایمان رام ِ مسیرهای همیشگی نشد با روشنک، یادم میآد که زهرای مو فرفری را چه کم دیدهام چه کم شنیدهام ... باید که زمستانمانمان را جور دیگری بخواهیم.
از زبان شهید
3 چند هفته قبل
3 نظرات:
قربون ِ دستت خانومی
پس دیگه خیالم ر احت شد فحش نخوردم
:-P
بايد جور ديگري بخواهيم. بايد.
خدا همه ی اسیران خاک رو بیامرزه ...
;)
اوضاع آخرین ترمتون چطوره دختر جان !؟
خوب پیش می ره که !؟
ارسال يک نظر