ما همهی مان علاج ناپذیریم. پنج شش سال است توی این هزار توی راهروهای تیمارستان گیر افتادهایم و راه فرار نداریم. این پنج شش سال که میگویم به عمر وبلاگ نویسیمان بر میگردد.
اصلا میدانید چیست؟ اینجا که میآیی گرفتار میشوی، گرفتار این آدمها، گرفتار خودت حتی. از همه بدتر هم همین است. کلمات ِ ذهنت عادت میکنند به خودنمایی جلوی غریبهها و دیگر نمیتوانی آدمشان کنی. روی دستشان بکوبی و بگویی: بشین سر جات! غریبهها بعدها آشنا میشوند و دیگر نمیتوانی بهشان بگویی کلمات ِ ذهنم را نخواه! دست نزن مال ِ خودم است!!
بعد از شوک ِ اخیر بیماریام را پذیرفتهام. سعی نمیکنم ترک کنم. اتاقم را عوض میکنم و میآیم اینجا. نور گیر است و نور چشمم را اذیت میکند. کمی هم باید بیشتر حواسم را جمع کنم که مودبتر از اتاق قبلی بشینم. هر چه نباشد بهتر از بیخانمانی است.
پ.ن: :D
از زبان شهید
3 چند هفته قبل
0 نظرات:
ارسال يک نظر