Monday، December 31، 2007

می‌بینید مودب نشستن چقدر دست و بالمو می‌گیره؟ حالا خلاصه چیزی که شدیدا این اواخر دستگیرم شده و روز به روز هم بیشتر حالیم می‌شه همونیه که حاج یونس گفت. اینکه ما هممون روی گسلیم. اصلا زندگی یه گسل ِ گنده است. حافظ بیچاره هم که گفت خودش شب یلدا:
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر / کاین کارخانه ایست که تغییر می کند

Thursday، December 27، 2007

بیماری

ما همه‌ی مان علاج ناپذیریم. پنج شش سال است توی این هزار توی راهروهای تیمارستان گیر افتاده‌ایم و راه فرار نداریم. این پنج شش سال که می‌گویم به عمر وبلاگ نویسی‌مان بر می‌گردد.
اصلا می‌دانید چیست؟ اینجا که می‌آیی گرفتار می‌شوی، گرفتار این آدم‌ها، گرفتار خودت حتی. از همه بدتر هم همین است. کلمات ِ ذهنت عادت می‌کنند به خودنمایی جلوی غریبه‌ها و دیگر نمی‌توانی آدمشان کنی. روی دستشان بکوبی و بگویی: بشین سر جات! غریبه‌ها بعدها آشنا می‌شوند و دیگر نمی‌توانی بهشان بگویی کلمات ِ ذهنم را نخواه! دست نزن مال ِ خودم است!!

بعد از شوک ِ اخیر بیماری‌ام را پذیرفته‌ام. سعی نمی‌کنم ترک کنم. اتاقم را عوض می‌کنم و می‌آیم اینجا. نور گیر است و نور چشمم را اذیت می‌کند. کمی هم باید بیشتر حواسم را جمع کنم که مودب‌تر از اتاق قبلی بشینم. هر چه نباشد بهتر از بی‌خانمانی است.

پ.ن: :D

Thursday، December 20، 2007

بعد از روزهای پر مه و باران و نرگس که اینجا هیچ ننوشتم، حالا امروز می‌گویند برف آمده. ساعت هفت صبح است، باد می‌پیچد، نمی‌دانم کجا! می‌کوبد به شیشه‌ها، می‌کوبد به رخت‌های روی بند، می‌پیچد در پشت‌بام‌ها، همه چیز را می‌شکند و در هم می‌پیچد. ساعت هفت صبح است و می‌توانم با تمام قوا به این همه سر و صدایی که باد راه انداخته فحش بدهم! شیشه‌های راه پله را بخار گرفته، مردی با چتر از کوچه می‌گذرد. من چقدر کار روی دستم مانده این آخر پاییزی ... شمردن جوجه‌ها؟ نه خیال خام است!
آخر ِ ترم ِ آخرین ترم که باشد، یلدا که نزدیک باشد ... یادم می‌آید که تمام باران‌های پاییز بی هدا گذشت، یاد می‌آید که پشت هیچ میزی روبروی فاطمه ننشستم، یادم می‌آید که قدمهایمان رام ِ مسیرهای همیشگی نشد با روشنک، یادم می‌آد که زهرای مو فرفری را چه کم دیده‌ام چه کم شنیده‌ام ... باید که زمستانمانمان را جور دیگری بخواهیم.