Sunday، January 13، 2008

چادرها را می انداختیم سرمان، کشش را هم پشت گوشمان، محل دوخت کش به چادر را هم دکمه مشکی ریز زده بودیم ... تو که یادت هست؟ اجباری بود چادر در دبیرستان ما.
آیینه‌ها را از کیف‌ها در می‌آوردیم و تاب مقنعه‌ی مان را زیر چادر صاف می‌کردیم. آیینه هم ممنوع بود البته. صبح به صبح سخت گیرترین و سگ اخلاق ترین ناظم می‌ایستاد به چک کردن کفشها و شلوارها و جورابها و صورتها ... کفش لژ دار ممنوع بود، جوراب نازک ممنوع بود، شلوار تنگ هم. سیبیل و ابرو و هر چه کثافت اما آزاد.
صبح به صبح رو به قبله‌مان می‌کردند به صرف انواع و اقسام دعاهای فرج. دوشنبه‌ها زیارت عاشورا بود و پنج شنبه‌ها دعای توسل ... یا برعکس؟
چهل و پنج دقیقه وقت نماز داشتیم. اجباری نبود اما امتیازی بود! معلم‌ها می‌آمدند، مدیر می‌آمد، دبیرهای پرورشی می‌آمدند، آخوند می‌آمد، بوی جوراب می‌آمد ...
یک روزهایی صبح که می‌آمدیم توی مدرسه دم در بازی ِ چندش آور به راه بود. می‌گشتند... عکس اقوام ممنوع بود، نوار ِ موسیقی؟ لوازم آرایش؟ کتاب غیر درسی کلا ممنوع بود، نامه خصوصی ممنوع بود، نوشته شخصی ممنوع بود، دفتر عقاید خیلی ممنوع بود! بماند که مقوله‌ی احمقانه‌ای بود! چهارشنبه سوری که نزدیک می‌شد سیگارت ممنوع بود، نزدیک مسابقات فوتبال رادیو و هدفن ...
یک روزهایی هم سر کلاس نشسته بودیم که خبر می‌پیچید دارند می‌آیند برای گشتن! آنها می‌آمدند برای گشتن، ما شروع می‌کردیم به قائم کردن، پشت پنجره نوار آویزان می‌شد به سمت حیاط، پشت شوفاژ پر می‌شد، توی لباسها هم ...
یک روز آیدا در آیینه را انداختیم پشت شوفاژ بعد که رفتند خواستیم دربیاوریمش، گیر کرده بود، آخر سر این خانوم آستین هایش را زد بالا و با بدبختی درش آورد، آیدا در آیینه من هنوز کثیفترین کتاب توی کتابخانه است پر از جای خراش.
آنها می‌گشتند، ما از طبقه چهارم سیگارت می‌انداختیم دم ِ دفتر ناظم‌ها. آنها صبح به صبح کفشها را بهانه می‌کردند ما فیوز مدرسه را می‌پراندیم، آنها نمی‌گذاشتند رادیو گوش کنیم ما انتخابات شوراهای مدرسه را به گند می‌کشیدیم. آنها جشن مذهبی می‌گرفتند به صرف مولودی ما اکیپ می‌شدیم و جشن را به شوی لوس آنجلسی تبدیل می‌کردیم به صرف صوت و جیغ ...
هیچ اگر نداشت آن سالها، ترس و فوبیا به کنار، نسل‌مان را معترض بار آورد.

پ.ن: آن سالها که می‌گویم می‌شود از 76 تا 80.


فوبیایی به اسم ناظم مدرسه
سرنوشت‌شان را بتی رقم نزد که دیگران می‌پرستیدند
نوستالژی می فشانیم ...

Sunday، January 06، 2008

خلاصه هر سال باید یه مرحمتی عنایت کنه به من این برف! حالا گیرم که عاشقش باشم دلیل نمی‌شه که!! عرضم حضورتون که ماجرا از این قرار است که من فردا تحویل ترجمه داشتم بعد این آخرین فرصتش بود، بعد خودمو نشوندم تو خونه امروز از همه چی هم محروم کردم بعد حالا یهو عدل فردا دانشگاه‌ها تعطیل است! بعد این درسه چهار واحده با جازتون، بعد من خب ترم آخرمه دیگه!!
فعلا هم نشستم هر هر به وضعیت موجود می‌خندم و یاد و خاطره‌ی نوشته‌ی دو سال پیش رو زنده می‌کنم!!

Wednesday، January 02، 2008

هممم از اون روزاست که هر چقدر هم روزای قبلش بی‌حوصله بوده باشم و صبحش حالت تهوع داشته باشم، با دیدن برف انگار که برق از سه فازم پریده باشه، حسابی حالم خوب می‌شه و شاد و شنگول و علاقه‌مند به روابط اجتماعی و اینا!! به جای زبان‌شناسی و ترجمه هه که رو دستم باد کرده، پرده رو می‌زنم کنار و هی می‌شینم از زوایای مختلف برف و نیگا می‌کنم ...