Tuesday، May 27، 2008

از این همه لباسی که روی تخت ریخته خوشم می آید، نه از اینکه این همه لباس روی تخت ریخته خوشم می آید در واقع، از طرفی هم خوشم نمی آید که وقت خواب مجبورم اینها را بریزم پایین یا بالاخره یک جایی برایشان درست کنم که بتوانم بخوابم.
سه روز پشت سر هم می رفتم دنبال کارهای اداری فارغ التحصیلی از این سر شهر تا آن سر شهر هی امضا جمع کردم. مگر امضا جمع کردن جرم نبود؟ ساختمان مرکزی تهران مرکز، تک تک نفرات دانشگاه خودمان، چیزی نمانده بود من را بفرستند سراغ تمام کسانی که در این چهار سال بوفه دانشگاه را می گرداندند، برای امضا و تائید عدم بدهی و خلافی ! هر چقدر روز اول و دوم همه چیز کائناتی بود، روز سوم گند بود، گند. پول مربوطه را اشتباه واریز کردم، فیش را گم کردم، کلاسرم را جا گذاشتم، زنک مسئول هی سنگ انداخت جلوی پایم، دعوا کردم، داد کشیدم، گریه کردم ... مسئول عوضی ِ انتشارات، آقای کپی ِ توی میلاد نور، خانوم مسئول فارغ التحصیلان همه ی تان خر هستید و من اگر کلاهم هم بیافتد دیگر آن طرفها نمی آیم، خیالتان راحت!

Wednesday، May 21، 2008

غریبه‌ای که منم!

مثل چند وقت اخیر پرم از خبرهای خوب. مدام همه چیز خوب پیش می‌رود. خط به خط نوشته‌های سر رسید تیک می‌خورد. باورکردنی نیست اما حقیقت دارد. یک روزگاری بود قبول نداشتم وقتی می‌گفتند: اولین خبرخوب که بیاید باقی هم پشت سرش ردیف می‌شود. حالا شده‌ام مومن. موج سواری می‌کنم، بارها گفته‌ام.

مدام همه چیز عوض می‌شود، بهتر می‌شود. مدام کارهای جدید می‌تراشیم برای خودمان. هر روز فکری نو، هر روز اتفاقی تازه. باورکردنی نیست اما هر روز یک آدم جدید درون من متولد می‌شود. آدمی که قرار است قانع نشود و همچنان جاری باشد.

برای خودم هم تازگی دارم، زمان می‌برد تا هر روز با این خود جدید صمیمی شوم. سرعت موج سواری انقدر بالاست که یک وقتها خودم هم جا می‌مانم از خودم. ناظر می‌شوم بر خودم و بعد از نظاره دوباره دوست می‌دارم این من جدید را، غریبه‌ای که منم.

Sunday، May 18، 2008

بعد از مدتها بعله بعد از مدتها یک روز آرام داریم. لبخند می زنم، با خودم آواز می خوانم. آهنگ های دمبولی: ببین چقدر حال من و تو خوبه، این همه دلخوشی چقدر قشنگه !!! روز خبرهای خوب است. یکی خانه خریده، یکی عروس شده، زبان فارسی هوا شده. بعله زبان فارسی هوا شده و با چشمهای خودم دارم نتیجه دو ماه خر کاری را می بینم و این خیلی خوب است. تمام روزهای پر فشار یادم می آدم و سبکی و آرامش و رضایت امروز.
آرام می گیرم و به فردا نگاه می کنم.

Monday، May 05، 2008

این یک اعتراف سنگین است!

جدیدا اینجوری شدم که تو جمع‌ها اکثر بحث‌هایی که واسه همه به شدت جالب و جذابه، به شدت به نظرم بی‌اهمیت و مسخره می‌آد! بعد کلا چند وقته جهان ذهنی‌ام به شدت دورتر و یه جای دیگه تر از این بحث‌ها و جذابیت‌هاست! بعد از دور نگاه می‌کنم به کارای ملت و خیلی نارسیسانه به خودم می‌گم خب بریم سر کارای خودمون! بعد اینه که کلا شرکت کردن تو بحث‌ها و همراهی کردن تو اتفاقات وبلاگیم هم نمی‌آد! حالا گیرم که سر اون ماجرای روایت زنانه یک ساعت و نیم با زهرا بحث کرده باشیم یا سر این تی‌آی‌ها و پی‌آی‌ها کلی خندیده باشیم!
می‌گم یعنی واسه اینه چند وقته اینجا انقدر کم می‌نویسم.