Monday، October 13، 2008

از دنجی و کیفیت

دانشگاهم را دوست دارم، زندگی‌ام را خیلی دوست دارم. چیزهای دیگری هم هست.
چمن‌های محوطه، سوپ بوفه، کتابخانه‌ی فوق العاده دلباز، معماری دوست داشتنی پله‌های دانشکده و حتی منشی گروه را !
و همکلاسی‌هایم را که هر کدام از جایی آمده‌اند و تازه دارد آن حس خواهری معروف بینمان ایجاد می‌شود. می‌دانید همکلاسی‌های من پایه‌های علمی قوی‌ای دارند، حالا گیرم رتبه‌شان یک رقمی نبوده. همکلاسی‌های من از کتاب «مگی تالرمن» غلط می‌گیرند و استاد با تعجب تایید می‌کند. همکلاسی‌های من فکرهای بزرگی توی سرشان هست، از خودم که بگذریم یکیشان می‌خواهد یک حرف نویی توی «معناشناسی» بزند و از حالا موضوع تزش و این دو سال عمرش معلوم است. آن یکی تیز بین و نکته بین است مو را از ماست درسی مثل آواشناسی می‌کشد بیرون. درسی که من باید بدوم تا به استاد و کلاس برسم، حالا مو و ماست پیشکشم. من نمی‌دانم دانشگاه‌های دیگر چه خبر است. تهران چه خبر است، علامه چه خبر است، مدرس و بهشتی و پژوهشکده چه خبر است. اما امروز که یکی از بچه‌های تهران آمده بود سر کلاس‌های ما، دل خوشی نداشت از گروه زبانشناسی‌شان. می‌دانید اینجا، الزهرا شاید زنگ خوشی نزند توی گوش آدم‌ها اما من به کیفیت جاهای ناشناخته معتقدم. من او کا اف* را به گوته** ترجیح داده‌ام این سال‌ها به خاطر دنجی‌اش، ناشناخته بودنش و در نتیجه کیفیتش. درست مثل رستوران‌های دنج که مشتری‌های خاص خودشان را دارند، خلوتند و ناشناخته پس با کیفیت.
حالا الزهرا و گروه زبان شناسی‌اش برای من حکم اینجور جاها را پیدا کرده، راضی‌ام و خوشحال. راضی‌تر از دانشجویی که توی دانشگاه تهران نشسته.

* انجمن فرهنگی اتریش (آموزشگاهی برای آموزش زبان آلمانی)
** موسسه آموزش زبان آلمانی