Sunday، June 21، 2009

از این روزها

دیشب همه خون گریه کردیم ... هنوز هم.
یک چیزهایی اما هست که باعث دلگرمی می‌شود. همین اتحاد بی‌کلام که همه مشکی پوشیده بودیم امروز صبح. انگار با این مقنعه‌های مشکی با این شلوارهای مشکی با این مانتوهای مشکی داشتیم دست یکدیگر را می‌فشردیم.
سر جلسه امتحان، مثال اولین سوال این است:
The demonstrators have been arrested by the Police.
به استاد نگاه می‌کنیم، به هم نگاه می‌کنیم، انگار که داریم دست هم را می‌فشاریم. خودم را کنترل می‌کنم که پایین ورقه ننویسم ممنون استاد برای مثال سوال یک، که ننویسم چامسکی هم اگر بفهمد دستور گشتاری‌اش را با سیاست پیوند زده‌اید از شما تشکر می‌کند!
بعد از امتحان دکتر راکعی را می‌بینیم که می‌رود توی بانک دانشگاه، نیم ساعت تمام منتظرش می‌ایستیم که بیاید بیرون و بشنویم که چه می‌گوید. می‌آید بیرون، دست تک تکمان را می‌فشارد، می‌گوید که دیشب پیش خانم رهنورد بوده، می‌گوید که خانه‌شان تحت کنترل است، می‌گوید که بچه‌ها همین آگاهی مهم است، همین که دیگر جمعیت میلیونی آگاه شده‌اند، می‌گوید جهل بدترین چیز است، می‌گوید مواظب خودتان باشید و می‌رود.
یک ساعت و نیم تمام بعد از امتحان حرف زده‌ایم، تحلیل کرده‌ایم، بغض کرده‌ایم ... کاش این روزها انقدر 30 خرداد 60 نباشد، کاش این روزها کمی 17 شهریور 57 باشد ...

0 نظرات: