از اون سفرهای کولیوار بود که هی راه میافتادیم از اینجا میرفتیم اونجا از اونجا به یه جای دیگه! بعد این لذت ِ تصمیم و آرزو رو به این سرعت و بیآمادگی قبلی به عمل در آوردن بینهایت بود. از خواب پا میشدیم میگفتیم بریم آستارا و تو اون بارون واقعا میرفتیم. شب خسته و کوفته میگفتیم بریم انزلی و واقعا میرفتیم. همین جور الی آخر. اما خب از یه طرف هم از اون سفرهایی نبود که به قول ایوان كلیما آدم بتونه با آرامش روح شهر رو بشناسه. «هر شهری مثل یك آدم است: اگر رابطه اصیلی با آن برقرار نكنیم، فقط نامی بر جای میماند، یك شكل و صورت بیرونی كه خیلی زود از حافظه و خاطرهمان میرود و رنگ میبازد. برای برقرار كردن چنین رابطهای، باید بتوانیم شهر را با دقت ببینیم و شخصیت خاص و استثنایی آن را دریابیم، آن «من» شهر، روح شهر، هویت آن و شرایط زندگی آن كه در طول زمان و در عرض مكان آن پدید آمده است.»
خلاصه مثل هر چیز دیگهای این سفر هم به شدت دو وجهی بود. پر از خندههای بلند، پر از آرامش عمیق. منم حالا به همون نسبت خالی ِ خالیام و در عین حال پر ِ پرم. پرم از حسهای گمشده؛ ولع به مطالعه، میل ِ به یاد گرفتن. سه تا کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم دارم واسه خودم نم نم بهشون نوک میزنم. گفتم دانشگاه باید درباره اون هم بنویسم. تو پست بعدی.
خلاصه مثل هر چیز دیگهای این سفر هم به شدت دو وجهی بود. پر از خندههای بلند، پر از آرامش عمیق. منم حالا به همون نسبت خالی ِ خالیام و در عین حال پر ِ پرم. پرم از حسهای گمشده؛ ولع به مطالعه، میل ِ به یاد گرفتن. سه تا کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم دارم واسه خودم نم نم بهشون نوک میزنم. گفتم دانشگاه باید درباره اون هم بنویسم. تو پست بعدی.
1 نظرات:
اینبار قرار نیست بخوانی. می خواهم فقط گوشم کنی
ارسال يک نظر