Wednesday، December 02، 2009

شاید جایی دیگر

یک روزی می‌آید در زندگی که آدم به اینجا می‌رسد. نه قهر است، نه ناز، نه هیچ چیز دیگر، فقط تصمیم است.

آدم‌های زیادی را در زندگیمان می‌شناسیم؛ از دوست و آشنا و فامیل. آدم‌هایی هم هستند که قبلا می‌شناختیم و امروز دیگر رابطه‌ای نداریم باهاشان. خیلی ساده زخمی زده‌اند و گذاشته شده‌اند کنار، زخمی زده‌ایم و گذاشته شدیم کنار.

هفت سال و نیم عمر درازی است از زندگی. خیلی چیزها می‌تواند عوض شده باشد. هفت سال و نیم عمر این وبلاگ است. آدم مدام در حال تغییر است. قرار نیست بند باشد به گذشته‌اش. قرار نیست آدم‌های گذشته از پنجره‌ای زندگی‌اش را تماشا کنند. حسی در من است که اینجا را دیگر خانه خودش نمی‌داند و دیگر هیچ دلیلی ندارد برای اینجا نوشتن. گاهی به همین سادگی عمر یک چیزی سر می‌آید.

دوستان ِ امروزم را دوستان ِ همین لحظه را دوستان ِ خوب ِ حال را شاید وقتی دیگر به جایی دیگر دعوت کردم.

5 نظرات:

صاحب فراموش خانه گفت...

نه تو دل می کنی نه من... خوب هم می دانیم.

Caffeine گفت...

خب یک جورهایی حیف که اینطوری.

Lord گفت...

خوش بیالت!
اما من وقتی نخوام بنویسم خب نمی‌نویسم.
اعلانیه نمي‌دم که نمی‌نویسم
خود به خود ملت نمیان دیگه!

mim the maudlin گفت...

و اینگونه می شود که مانا عوض می شود.
و اینگونه می شود که ما همه عوض می شودیم..
و اه اگر که این زندگی دیجیتالمان نبد که گاهی سرک بکشیم و رئ پای این همه عوض شدن ها را و درد له شدنِ مالیده شدن کف اسفالت خیابان را ببینیم..
و چه می شد در زمان وایکینگ ها بودیم و اینترنت نیود و ما اینهمه خود سالهای قبلمان عین زهرمار جلوی چشمهایمان نبود که تحلیل کنیم و قلبمان تیر بکشد.

Fateme گفت...

نکن این کارو. من عاشق نوشته هاتم