مرجان می آید، با هم ریرا گوش می دهیم و می رود. نمی دانستم سهیل نفیسی کسی را یاد من می اندازد.کافه چپ دست بودیم. توی مکعب شیشه ای پشت میزهای مربع. ریرا پخش می شد. خیلی وقت پیش بود...
حالا مرجان چراغش سبز، من چراغم قرمز. می نویسد هوی بی خود قرمزی باید با من حرف بزنی! می خندیم و حرف می زنیم.
