Friday، July 31، 2009

ریرا

مرجان می آید، با هم ریرا گوش می دهیم و می رود. نمی دانستم سهیل نفیسی کسی را یاد من می اندازد.
کافه چپ دست بودیم. توی مکعب شیشه ای پشت میزهای مربع. ریرا پخش می شد. خیلی وقت پیش بود...
حالا مرجان چراغش سبز، من چراغم قرمز. می نویسد هوی بی خود قرمزی باید با من حرف بزنی! می خندیم و حرف می زنیم.

Tuesday، July 28، 2009

رویای نوشتن

گاهی می‌شه نوشت، گاهی بهتره آدم بنویسه، همین از خودش بنویسه، مثل سابق بر این. مگه چی می‌نوشتیم؟ بیا بنویسیم.
من؟ من آلمانی می‌خونم، آلمانی رو روی تخت می‌خونم چون لازمه یه عالم کپی و لغت نامه کنارم باشه و میز جواب نمی‌ده. من غذا می‌خورم، سه وعده. صبحانه مربای توت فرنگی و کره می‌خورم. با وعده‌های غذام ماء الشعیر می‌خورم. عصرها بستنی قهوه‌ی دایتی با خورده شکلات. می‌دونم تحریمه، اما نمی‌تونم از لذت زیر دندون رفتن خورده شکلات‌ها بگذرم. دیگه چی کار می‌کنم؟ می‌خوابم! تمام شب خواب می‌بینم. تو خواب آدم‌های زندگیم رو می‌بینم. از طفولیت تا الان! مثلا دیشب خواب چند تا از دوست‌های دبیرستانم رو دیدم، خواب پدر رو دیدم و خواب یه دوست قدیمی. من کلاس رانندگی می‌رم. آیین‌نامه و افسر و مسخره بازی.
و بیش از هر چیز من انتظار می‌کشم. انتظار انتظار انتظار ... اصلا می‌دونی چیه؟ انتظار تمامیت خواه است. تا جرعه آخر تو را می‌مکد و در خود فرو می‌برد.

Friday، July 24، 2009

شهرها

پدر! مردم شهرها را به دلائل‌شان دوست می‌دارند. بسیاری از اینکه آنجا به دنیا آمده‌اند، به زبان محلی صحبت می‌کنند، با هم آشنا هستند و شهر برای آنها میهن کوچکی‌ست آن را دوست می‌دارند.
شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند.
هیچ کس شهری را بی‌دلیل نفرین نخواهد کرد.
هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی‌شناسم.
انسان، خاک را تقدس می‌کند.
انسان در خاک می‌روید چون گیاه و در خاک می‌میرد.

بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی

Monday، July 13، 2009

میرا

کتاب‌های کتابخانه را که مرتب می‌کردم و بعضی مهم‌ترها را که کارتون می‌کردم برای بعدا پست کردن، خوردم به میرا، فک کردم زمان مناسبی است برای دوباره خواندنش؛ پس خواندمش. بخش اولش را توی خانه خواندم، بخش دومش را توی سالن انتظار مطب دکتر و بخش سومش را توی راه دانشگاه برای تحویل آخرین پروژه باقی مانده. راست می‌گویند که کتاب‌های خوانده شده را باید بعد از چند سال دوباره خواند. راست می‌گویند که هر کتابی را باید به موقع خواند. این همه آدم اصلاح شده با لبخندهای مصنوعی دور و برمان هست، این همه باید و نباید و فلان کار گناه است دور و برمان است، چطور یادمان رفته بود مربع شماره فلان همین جاست که ما هستیم. تاریکی گناه است، تنهایی راه رفتن توی دشت گناه است و آن چیزی ارزشمندتر است که ترحم برانگیزتر باشد. حالا برای ما قوانین کمی این طرف‌تر، کمی آن طرف‌تر. تجمع گناه است، دیدن و خواندن و دانستن گناه است و هر چیزی برچسب دین داشته باشد ارزشمند. باز همان اقلیت لعنتی. باز همان القای مریض بودن ِ اقلیت. القای غیرمعمولی بودن اقلیت. امان و فریاد که کاش جان سختی‌مان هم در هر بار شناختن ِ میرا به خوبی ِ راوی داستان باشد.

Friday، July 03، 2009

انتظار

از میان پنجره‌های آقای اولدفشن، این یکی مال من باشد اجالتا