یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱

صبح سحر (ساعت9) مامانم بیدارم کرده می‌گه : دختر پاشو مگه قول ندادی این هفته دیگه می‌ریم انستیتو پاستور (چه اسم باکلاسی!!!)
گفتم : هان ؟ ب..ا..ش..ه.. (با خمیازه)
الان چند ماهه که مامان من گیر داده بریم واکسن هپاتیت "ب" بزنم منم هی پشت گوش می‌انداختم تا امروز...
می‌گم دخترهای مردم چه کولی بازی‌هایی درمی‌آرن اینجور جاها D: ولی به جان خودم هیچ چیزی بدتر از آمپول پنی سیلین نیست ! دیگه واکسن و خون گرفتن و این چیزها پیش پنی سیلین مثل ماچ ِ محکم می‌مونه !!!!
چقدر پراکنده نوشتم تازه الان بازوی چپم درد می‌تنه ! همچین نوشتم "بازو" هر کی ندونه فکر می‌کنه خود آرنولدم !!

هیچ نظری موجود نیست: