Monday، July 13، 2009

میرا

کتاب‌های کتابخانه را که مرتب می‌کردم و بعضی مهم‌ترها را که کارتون می‌کردم برای بعدا پست کردن، خوردم به میرا، فک کردم زمان مناسبی است برای دوباره خواندنش؛ پس خواندمش. بخش اولش را توی خانه خواندم، بخش دومش را توی سالن انتظار مطب دکتر و بخش سومش را توی راه دانشگاه برای تحویل آخرین پروژه باقی مانده. راست می‌گویند که کتاب‌های خوانده شده را باید بعد از چند سال دوباره خواند. راست می‌گویند که هر کتابی را باید به موقع خواند. این همه آدم اصلاح شده با لبخندهای مصنوعی دور و برمان هست، این همه باید و نباید و فلان کار گناه است دور و برمان است، چطور یادمان رفته بود مربع شماره فلان همین جاست که ما هستیم. تاریکی گناه است، تنهایی راه رفتن توی دشت گناه است و آن چیزی ارزشمندتر است که ترحم برانگیزتر باشد. حالا برای ما قوانین کمی این طرف‌تر، کمی آن طرف‌تر. تجمع گناه است، دیدن و خواندن و دانستن گناه است و هر چیزی برچسب دین داشته باشد ارزشمند. باز همان اقلیت لعنتی. باز همان القای مریض بودن ِ اقلیت. القای غیرمعمولی بودن اقلیت. امان و فریاد که کاش جان سختی‌مان هم در هر بار شناختن ِ میرا به خوبی ِ راوی داستان باشد.

Friday، July 03، 2009

انتظار

از میان پنجره‌های آقای اولدفشن، این یکی مال من باشد اجالتا

Sunday، June 21، 2009

از این روزها

دیشب همه خون گریه کردیم ... هنوز هم.
یک چیزهایی اما هست که باعث دلگرمی می‌شود. همین اتحاد بی‌کلام که همه مشکی پوشیده بودیم امروز صبح. انگار با این مقنعه‌های مشکی با این شلوارهای مشکی با این مانتوهای مشکی داشتیم دست یکدیگر را می‌فشردیم.
سر جلسه امتحان، مثال اولین سوال این است:
The demonstrators have been arrested by the Police.
به استاد نگاه می‌کنیم، به هم نگاه می‌کنیم، انگار که داریم دست هم را می‌فشاریم. خودم را کنترل می‌کنم که پایین ورقه ننویسم ممنون استاد برای مثال سوال یک، که ننویسم چامسکی هم اگر بفهمد دستور گشتاری‌اش را با سیاست پیوند زده‌اید از شما تشکر می‌کند!
بعد از امتحان دکتر راکعی را می‌بینیم که می‌رود توی بانک دانشگاه، نیم ساعت تمام منتظرش می‌ایستیم که بیاید بیرون و بشنویم که چه می‌گوید. می‌آید بیرون، دست تک تکمان را می‌فشارد، می‌گوید که دیشب پیش خانم رهنورد بوده، می‌گوید که خانه‌شان تحت کنترل است، می‌گوید که بچه‌ها همین آگاهی مهم است، همین که دیگر جمعیت میلیونی آگاه شده‌اند، می‌گوید جهل بدترین چیز است، می‌گوید مواظب خودتان باشید و می‌رود.
یک ساعت و نیم تمام بعد از امتحان حرف زده‌ایم، تحلیل کرده‌ایم، بغض کرده‌ایم ... کاش این روزها انقدر 30 خرداد 60 نباشد، کاش این روزها کمی 17 شهریور 57 باشد ...

Thursday، June 18، 2009

اعتراض

وقتی نازی‌ها برای دستگیری کمونیست‌ها آمدند
من ساکت ماندم
چرا که من کمونیست نبودم

وقتی سوسیال دموکرات‌ها را دستگیر کردند
من خاموش ماندم
چرا که سوسیال دموکرات نبودم

وقتی که اعضای اتحادیه‌های کارگری را دستگیر کردند
من اعتراضی نکردم
چرا که عضو اتحادیه کارگری نبودم

وقتی یهودی‌ها را دستگیر کردند
من اهمیتی ندادم
چرا که یهودی نبودم

و وقتی برای دستگیری من آمدند
دیگر کسی نمانده بود تا اعتراضی بکند

برتولت برشت

پ.ن: ظاهرا این شعر از مارتین نیمولر (Martin Niemöller) است و تا به حال به اشتباه فکر می‌کردیم که از برتولت برشت (Bertolt Brecht) می‌باشد!

Monday، June 08، 2009

شهر

می‌رسم به هفت تیر، برای خودم دارم خوش خوش می‌آیم پایین که جمعیت و شلوغی آرامشم را به هم می‌زند. هول برم می‌دارد، نمی‌فهمم چه خبر شده، خاطره بیست و دو خرداد هشتاد و پنج ذهنم را فلج می‌کند. نمی‌فهمم خودم را چطور می‌رسانم وسط میدان ... خبری از خشونت نیست، از قضا برعکس؛ کلی هم فان و مفرح است. طرفداران موسوی و احمدی نژاد جمع شده‌اند با پوسترها و اقلام تبلیغاتی روبروی هم وایستاده‌اند و دارند شعار می‌دهند: چیزه چیزه چیزه، پرونده‌ها رو میزه! احمدی ِ هسته‌ای بشین بابا خسته‌ای! نیشم باز می‌شود. مردم هم دورشان را گرفته‌اند و مثل من با نیش باز دارند تماشا می‌کنند و عکس و فیلم می‌گیرند.
این روزها جو انتخابات و مناظره‌ها و بحث‌ها، فضای تو دانشگاه، حرف‌ها و تحلیل‌های هر شب ِ بعد مناظره‌ها و فیلم‌های تبلیغاتی ... همه و همه یک طرف و این شهری که رنگ عوض کرده یک طرف. حرف مریم انگار از دل همه‌مان برآمده باشد که این فرصت غنیمت است و معلوم نیست دیگر کی اینجوری بتوانیم شهر را مال خودمان کنیم. شهر را مال خودمان کنیم ...

Friday، June 05، 2009

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست شکل و رنگ اینجا را عوض کنم. مدت‌ها که می‌گویم یعنی خیلی‌ها. از آن همه کدر و قهوه‌ای و کمی نارنجی خسته شده بودم. کهنه شده بود دیگر آن رنگ‌ها. ته نشین شده بود حال و هوایش. بعد اما نه می‌دانستم چه می‌خواهم، نه وقتی فکری جرقه می‌زد حال و حوصله و وقت اجرا کردنش بود. این بود که بالاخره بی خیال همه چیز رفتم سراغ این قالب‌های آماده‌ی بلاگر و خلاص.
درست که علیرضا می‌گوید گوگل ريدر يونيفرم وبلاگ‌هاست، ولی خب هنوز هم به نظر من قالب وبلاگ هویت صاحب وبلاگ است.
و درست مثل وقتی که میز را مرتب می‌کنیم تا جای مناسبی شود برای نوشتن و خواندن، اتاق را مرتب می‌کنیم تا جای بهتری شود برای زندگی کردن، اینجا را هم مرتب کردم تا وبلاگ بهتری شود برای وبلاگ کردن!

Thursday، May 07، 2009

یکشنبه از آن روزهایی بود که توی دنیای ِ خودم بودم، روابط و مناسبات دنیای آدم‌ها را درک نمی‌کردم. صبا حدس می‌زد با تو دعوایم شده باشد یا افسردگی ِ مرزی باشد. اما خب روزهایی که من اینطور توی پیله‌ی خودمم همه چیز به این سادگی نیست. به این پیچیدگی که اطرافیان دنبال دلیل می‌گردند هم نیست. یک چیز دیگری است. اتفاقا اینجور روزها اصلا اتفاق جدیدی نیافتاده. کوثر مدام می‌گوید مانا چقدر بی‌حالی امروز. قطع کامل ِ ارتباطم با دنیای آدم‌ها برای من از روزهای خوب است. بی‌حاشیه و سبک می‌شوم. دنیای عجیبشان را ترک می‌کنم و می‌روم توی پیله‌ی امن ِ خودم. به هیچ جایم هم نیست که بچه‌های آن کلاس که مرا به دبیری انجمن می‌شناسند، ازم بپرسن که حالتون خوبه؟ و من بگم خوبم اما خوابم و آن یکی که چشم دیدنم را ندارد، چشمهایش از تعجب گرد شود! خب اینها چه می‌‌فهمند خواب بودن یعنی چه. مرجان کجاست که گفته بود آدم‌های ِ توی او کا اف انگار همه خوابن. بعله گاهی اصلا لازم است آدم چشم‌هایش را ببندد و برود مرخصی. مرخصی از مناسبات ِ عرفی و اخلاقی و کوفتی و زهره ماری!
بریده بودم دیگر، فشار درس‌ها و مسئولیت‌ها زیاد است. تقصیر خودم هم بود که همه کنفرانس‌هایم را چیده بودم اول ترم. خواسته بودم مثل ترم پیش همه چیز آخر ترم نیافتد. اما انگار فرقی نمی‌کند، زیاد زیاد است! چه اول ترم باشد چه آخر ترم!! حالا اما اوضاع کمی بهتر است، از سه‌شنبه که امتحان میان ترم حذفی را با ادامه‌ی اخلاق یکشنبه‌ام دادم، زندگی دوباره قصد شروع شدن دارد. برای خودم آرام می‌خرامم! می‌روم خانه روشنک اینها، می‌روم آرایشگاه، قرار است برویم دیدن گلناز، عصرها تلویزیون آلمانی می‌بینم، عکس‌ها را اسکن کرده‌ام، اگر درسی می‌خوانم از روی میل می‌خوانم ... لابه‌لای این‌ها باید سر و سامانی هم به لپ تاپم بدهم، چیزی نمانده اطلاعات از این ور آن ورش بزند بیرون، باید فیلم‌ها را رایت کنم که کمی سبک شود، دسک‌تاپ را مرتب کنم! آیدا کجاست بگوید عکس دسک‌تاپ بفرستید!

Sunday، April 26، 2009


سوال: چرا خانواده ما (داییم و بابام) انقدر به عکاسی علاقه مند بودند و چرا من نوه اول و فرزند اول بودم که این همه عکس ازم بگیرن و یه روزی مثل پریروز دهن من و پسر دایی سرویس شه سر اسکن کردنشون؟
بعد همه نکته این عکس اینه که اینجانب اول خدمت میوه ها رسیدم بعد از خجالت گزها در اومدم و پخش زمینشون کردم بعد کوتاه نیامده و دست در تنگ ماهی کردم و احتمالا چیزی نمونده ماهی بدبخت رو خفه کنم! بعد در تمام این روند اینا وایستادن نگاه کردن و فرت فرت عکس گرفتن !!
خوبه زندگی به همون لوسی ادامه پیدا نکرد و هزار تا بلا سرمون اومد، وگرنه که چه لوسی در می اومدم از کار!!