چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸

شاید جایی دیگر

یک روزی می‌آید در زندگی که آدم به اینجا می‌رسد. نه قهر است، نه ناز، نه هیچ چیز دیگر، فقط تصمیم است.

آدم‌های زیادی را در زندگیمان می‌شناسیم؛ از دوست و آشنا و فامیل. آدم‌هایی هم هستند که قبلا می‌شناختیم و امروز دیگر رابطه‌ای نداریم باهاشان. خیلی ساده زخمی زده‌اند و گذاشته شده‌اند کنار، زخمی زده‌ایم و گذاشته شدیم کنار.

هفت سال و نیم عمر درازی است از زندگی. خیلی چیزها می‌تواند عوض شده باشد. هفت سال و نیم عمر این وبلاگ است. آدم مدام در حال تغییر است. قرار نیست بند باشد به گذشته‌اش. قرار نیست آدم‌های گذشته از پنجره‌ای زندگی‌اش را تماشا کنند. حسی در من است که اینجا را دیگر خانه خودش نمی‌داند و دیگر هیچ دلیلی ندارد برای اینجا نوشتن. گاهی به همین سادگی عمر یک چیزی سر می‌آید.

دوستان ِ امروزم را دوستان ِ همین لحظه را دوستان ِ خوب ِ حال را شاید وقتی دیگر به جایی دیگر دعوت کردم.

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

قلبم پر است. غمگین و کسلم. حسرت روی دلم سنگینی می‌کند. دلم روزهایی را می‌‌خواهد که رفته‌اند. دلم روزهای رفته را باز آمدن می‌خواهد. خوبی‌اش این بود آن موقع‌ها که صمیمی بودیم. می‌نشستیم بدبختی‌هایمان را غصه‌ها و دردهایمان را می‌گفتیم به هم بی که خجالت بکشیم از داشتنشان. بعدش حسابی با هم به بدبختی‌هایمان می‌خندیدیم و دنیا را به هیچ می‌گرفتیم. دلم می‌خواهد این بغض لعنتی برود. این حسرت لعنتی پر بکشد. دلم می‌خواهد نباشیم این آدم‌هایی که نمی‌خواهند دست ِ هم آتو بدهند، این آدم‌هایی که می‌خواهند از بدبختی‌هایشان به هر قیمتی که هست نگویند، این آدم‌هایی که لبخند ِ خوشبختی مطلق تحویل هم می‌دهند که ببین من چه قهرمانی هستم، که ببین من چه آدم موفقی شده‌ام، خوب نگاهم کنید!
آن آدم‌هایی که سفره‌ی دلشان پیش هم باز بود و فکر پرایوسی ِ زندگی شخصی‌شان نبودند ... ها؟ کجاییم؟ با خودمان هستم.

دور شدیم از هم و همه‌ی غصه و حسرت ِ توی دلم از همین است.

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

در ستایش بطالت!

از بس زندگی واسه خودش ادامه داشت هی، از بس همش یه کاری داشتم که انجام بدم، از بس یادم نمی‌اومد آخرین بار کی اینجوری بطالت کرده بودم که مجبور شدم سرما بخورم. بعد سرماخوردگی معمولا اتفاق خوبیه تو زندگی، از اون فرصت‌هاست که آدم باید قدرش رو بدونه. وقتی سرما خوردی دیگه عذرت موجهه. می‌تونی دو روز ِ تمام پتو پیچ واسه خودت تو خونه بمونی و از جات هم جم نخوری. دیگه حتی دلیلی نداره به کارایی که علاقه داری هم برسی. می‌تونی به معنای واقعی بطالت کنی. روز اول که تخت بخوابی و شیر ولرم و فرنی و سوپ بخوری حتی این دفعه سعی کنی یاد بگیری درست کردن اینا رو. روز دوم همچنان پتو پیچ و آب ولرم به دست آنلاین شی و و بطالت ِ سایبری کنی. تمام عصر و شب هم بشینی بالاخره به فرندز دیدن که از بس همه گفته بودن و از بس گارد داشتی که هیچ فرصتی بهتر از این نمی‌شد برای تموم کردن کارش. شبش هم تا گرگ و میش بیدار بمونی و یادت بیاد که یه وقتی بود که اینجوری زندگی می‌کردی. بعد دیگه از فرداش سخت باشه به زندگی معمولی برگشتن و بطالت نکردن، خیلی سخت.

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

عروسی خوبان

ما خیلی خوشبخت بوده‌ایم که کودکیمان مقارن شده بود با دوران ِ «عروسی مال بچه‌هاست» نه مثل بچه‌های حالا که کودکیشان مقارن شده با دوران ِ «در فرصتی مناسب از کودکان ِ شما پذیرایی می‌شود» القصه فرقی هم شاید نکند، ما که بزرگ شدیم حوصله‌مان از هر چی عروسی است سر رفت. یا بهانه آوردیم و نرفتیم، یا از سر وظیفه رفتیم، یا رفتیم که دلی از عذا در بیاوریم و قر کمرمان را بتکانیم.
آن روز توی اتاق پرو وقتی داشتم خودم را توی لباس سبزم می‌سنجیدم، کوتاهی‌اش را اندازه می‌زدم، با کفش و کیفم ست می‌کردم، یکهو به خودم آمدم و دیدم که اهه عین بچه‌گی‌مان دارد قند توی دلم آب می‌شود. دیدم که این ذوقی که برای رفتن به این عروسی دارم از آنهاست که خیلی وقت است خیلی وقت است نداشته‌ام.
دختر جانم، روشنک جانم، خیلی کلیشه‌ای است اگر بگویم همپای روزهای زعفرانیه ... اما می‌گویم: همپای روزهای زعفرانیه، رفیق ِ گرمابه و گلستانم عروسی ِ توست که اینطور لحظه شماری‌اش را می‌کنم. دیدنت توی آن لباس سفید است که صبرم را ربوده ...

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

افغانستان سلام


شمال که بودم، تو اون شلوغ پلوغی و بی زمانی و ایضا بی‌مکانی و خوش گذشتن ِ محض و فارغ از دنیا بودن، آقای عکاسی زنگ زد که یه عکاس هلندی اومده ایران و تو ÖKF نمایشگاه گذاشته، می‌تونی زنگ بزنی اطلاعات بگیری؟ گفتم آره و یک ثانیه بعد کل ماجرا از ذهنم محو شد و بلکل یادم رفت.
امروز رفتم ÖKF که هم مدرک ترم قبلم رو بگیرم و هم یه سری کار ِدیگه داشتم. پامو که رو پله‌ها گذاشتم، میخ کوب شدم. شروع کردم دونه دونه تماشا کردن و تماشا کردن و تماشا کردن ...
جاش خیلی مناسب گالری عکاسی نیست، اما عکس‌ها ارزش دیدنشو داره.

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

4

می‌دونید بچه‌ها از پشت میزای اون کافه‌هه تو برج سایه تا همین امروز تو اثاث کشی ِ هدیه خیلی اتفاقا افتاده. هزار بار پشت میزای کافه‌های مختلف دور هم جمع شدیم حرف زدیم. یکی‌مون حالش بد بوده، اون یکی‌ها گوش دادن. یه وقت تولد یکی بوده شادی کردیم. یه وقت خونه‌های همدیگه ناهار دعوت شدیم. یه وقت رفتیم کتاب فروشی، تئاتر یا هر جا. یه وقت همدیگه رو ندیدیم یه مدتی. این اواخر هم خونه هدیه دور هم جمع شدیم. اما امروز توی خونه‌ی لخت ِ هدیه و علیرضا وسط کار و کارتون چسب زدن، وسط ظرف‌ها رو دسته‌بندی کردن، وسط دور میز گردشون چایی دارچین خوردن ... خیلی همه چیز فرق می‌کرد. انگار که صمیمی‌تر، بی‌ریاتر و ندارتر از هر وقت دیگه بودیم. وقتی با حال بده الیزه هممون سکوت شدیم و هر کی یه جور رفت تو خودش. وقتی علی‌رضا می‌گفت there there، وقتی هدیه می‌رفت تو فکر، وقتی مرجان نمایش عروسکی اجرا می‌کرد با مجسمه‌های بودای هدیه اینا!
می‌دونید خیلی فرق می‌کنه پشت میز یه کافه‌ی دود گرفته نشستن و دست‌ها رو دور قهوه و میلک شیک و آب آلبالو حلقه کردن تا با دست‌های خاکی روزنامه پیچیدن دور ظرف‌ها و زندگی رو زندگی کردن.

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

شهرها در فقدان انسان امتداد می‌یابند ...

مثل همان فصل اول قصه‌های خوب که وقتی به فصل دوم می‌رسند انگار ورقی نو در کار است. انگار دوره‌ای تکرار نشدنی تمام شده باشد و دیگر برنگردد. ترس ِ از بریدن ِ آنچه ادامه دادنی است. ترس از ترک کردن و بر جای گذاشتن که یقین داری وقتی بر می‌گردی دیگر هیچ چیز مثل این لحظه نخواهد بود. ترس ِ از پشیمانی ِ ترک کردن. جا گذاشتن این روزها و ادامه دادنشان جایی دیگر.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

هوا-بنیاد است احوالم

خوبم، چون هوا خوبه. من از اون دسته آدم‌هایی هستم که آب و هوا روی حال و احوالشون تاثیر مستقیم داره. مثل دو زیستی که به زیست اصلیش برگرده، پاییز که می‌شه منم به حال و هوای اصلیم بر می‌گردم؛ آروم و سبک، یه جور ِ خوبی ...

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸

Erholung

از اون سفرهای کولی‌وار بود که هی راه می‌افتادیم از اینجا می‌رفتیم اونجا از اونجا به یه جای دیگه! بعد این لذت ِ تصمیم و آرزو رو به این سرعت و بی‌آمادگی قبلی به عمل در آوردن بی‌‌نهایت بود. از خواب پا می‌شدیم می‌گفتیم بریم آستارا و تو اون بارون واقعا می‌رفتیم. شب خسته و کوفته می‌گفتیم بریم انزلی و واقعا می‌رفتیم. همین جور الی آخر. اما خب از یه طرف هم از اون سفرهایی نبود که به قول ایوان كلیما آدم بتونه با آرامش روح شهر رو بشناسه. «هر شهری مثل یك آدم است: اگر رابطه اصیلی با آن برقرار نكنیم، فقط نامی بر جای می‌ماند، یك شكل و صورت بیرونی كه خیلی زود از حافظه و خاطره‌مان می‌رود و رنگ می‌بازد. برای برقرار كردن چنین رابطه‌ای، باید بتوانیم شهر را با دقت ببینیم و شخصیت خاص و استثنایی آن را دریابیم، آن «من» شهر، روح شهر، هویت آن و شرایط زندگی آن كه در طول زمان و در عرض مكان آن پدید آمده است.»
خلاصه مثل هر چیز دیگه‌ای این سفر هم به شدت دو وجهی بود. پر از خنده‌های بلند، پر از آرامش عمیق. منم حالا به همون نسبت خالی ِ خالی‌ام و در عین حال پر ِ پرم. پرم از حس‌های گمشده؛ ولع به مطالعه، میل ِ به یاد گرفتن. سه تا کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم دارم واسه خودم نم نم بهشون نوک می‌زنم. گفتم دانشگاه باید درباره اون هم بنویسم. تو پست بعدی.

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

Big Smile


یعنی لبخند پت و پهن ِ جولیا رابرتز-وار که می‌گن همینه! شما تا دندون ِ عقل خاله رو هم می‌تونی ببینی!

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸

زه‌زه


یه شبی بود همین چند وقت پیشا که من سر از یه سررسیدی در آورده بودم که تهش لیست کتاب‌های خونده‌ای که ندارم بود. بعد همین جوری که این لیست رو نگاه می‌کردم برام جالب بود که اهه این کتابه رو من نداشتم یه روزی و تو یه همچین لیستی بوده اسمش. همین جور که لیست رو تیک می‌زدم، یکهو خوردم به اسم یه کتابی که باورم نمی‌شد حتی یادم رفته که ندارمش و چطور کتاب به این مهمی رو ندارمش هنوز؟ بعد اینه که اگر خواستی برای من کتاب بیاوری نازنین، اگر در بازار موجود است هنوز، درخت زیبای من بیاور نازنین!

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

انکار

تنها آرزوی این روزها آرامش است. دلم مخدری می‌خواهد که فراموشی بیاورد و فراموشی مربوطه آرامش ِ از دست رفته را. بیا فراموش کنیم که منتظریم، فراموش کنیم که درد می‌کشیم، فراموش کنیم هر چیزی را که آزارمان می‌دهد، هر چیزی که هست و بودنش آزارمان می‌دهد و هر چیزی که باید باشد و نیست و نبودنش آزارمان می‌دهد. بیا فراموش کنیم ...

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

جهل الرجال

یکیشون می‌گه وزیر زن در شأن همون خاتمی و هاشمیه। یکی دیگه‌شون می‌گه با توجه به فرهنگ ِ ما مردها خوششون نمی‌آد از زن‌ها حرف شنوی داشته باشن، در نتیجه کارمندهای وزیر زن ازش تبعیت نمی‌کنن و وزیر زن شکست می‌خوره. یکی دیگه‌ترشون می‌گه اصلا وزیر زن منع شرعی داره، منظورش اینه که وزیر زن باعث به گناه افتادن دولتی‌ها می‌شه! آخریشون هم که شاهکاره می‌گه: مگه قحط الرجال اومده که شما رفتید سراغ وزرای زن؟ من فقط می‌خندم و به روزی فکر می‌کنم که تو مجلس «احمدی نژاد» بخواد از «حقوق زنان» دفاع کنه!

مرتبط:
دو هفته با وزرای زن!

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

نامه‌ای که باید کوتاه باشد!

آقای پیشلر نگاه کن من دستانم می‌لرزید وقتی دکمه Send که البته توی GMail من Senden است را زدم. آقای پیشلر ببین من نامه را با کلی بالا و پایین نوشتم، همین جوری نبوده نوشتن آن نامه. آقای پیشلر من کلی توی رد پاهایی که از شما داشتم گشته‌ام تا همان کلمات شما را استفاده کنم، بعدش کلی ویرایشش کرده‌ایم دو نفری، بعدش داده‌ام به معلمم که غلطش را بگیرد و انقدر نامه خوبی بود که فقط یک ویرگول غلط داشت. آقای پیشلر می‌بینی که من زحمت زیادی کشیده‌ام و حق‌ام هم هست که خیلی مودبانه طلب کار باشم. شما هم که به سلامتی تازه از مسافرت آمدی. ان شاءالله هم که خوش گذشته است. حالا بیا و خوبی کن آن پرونده رمزآلود من را که نمی‌دانم چرا دوبار دوبار بررسی‌اش کردی، پیدا کن، یک جواب شیرین برای من بنویس و دکمه Senden را بزن! آقای پیشلر نمی‌دانی چشم انتظاری یعنی چه ... دست و دل لرزیدن یعنی چه ... کلا یعنی چه ...

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

چیزی باید!

می‌دانید در روزهای به غایت تاریک، آدمی دنبال نقطه‌های کوچک روشن می‌گردد. در روزهایی که هیچ چیز ندارند دنبال چیزهای ناب ِ کوچک. دنبال چیزی که ته دلت را بلرزاند، شعفی در وجودت زنده کند، چیزی که «چیزی» باشد برای خودش. یکی از آن چیزها این روزها برای من این ماجرای «ترجمه‌ کنید!»های آقای اولد فشن است. غرق شادی می‌کند آدم را. انگار یک عده آدم نشسته‌اند دور هم و یک جمله گذاشته‌اند وسط میز و می‌گویند و می‌خندند و هر کی یک ترجمه‌ای می‌کند. چه تماشاچی باشی چه دور میز مدام پیش خودت فکر می‌کنی که این ترجمه پنجاه درصد اول را رد کرده یا نه؟ معنی مورد نظر نویسنده را خوب فهمیده یا نه؟ بعد برای بعضی‌ها می‌روی روی پنجاه درصد دوم و غرق شادی می شوی از ابتکارات. فکر واقعی کردنش را از سرمان بیرون کنیم، همین که مجازی است لذت‌بارش می‌کند.

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

زبان و اندیشه

مگر متوجه نیستی که تمام هدف «گفتار جدید» تنگ کردن حیطه اندیشه است؟ در پایان جرم اندیشه را امری محال خواهیم ساخت، چون واژه‌ای برای بیان آن در میان نخواهد بود. هر گونه مفهوم مورد نیاز، دقیقا با یک واژه بیان خواهد شد. معنای آن کاملا مشخص شده و تمام معانی فرعی حذف و به فراموشی سپرده خواهد شد. هر سال واژه‌های کمتر و کمتر، و دامنه آگاهی همواره کمی کوچکتر. البته همین الان هم هیچ دلیل یا بهانه‌ای برای ارتکاب جرم اندیشه وجود ندارد. صرفا یک امر خود انضباطی، مهار واقعیت، است. اما در پایان به آن هم نیازی نخواهد بود. زبان که کامل شد، انقلاب کامل خواهد شد.

1984، جورج اورول

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

ریرا

مرجان می آید، با هم ریرا گوش می دهیم و می رود. نمی دانستم سهیل نفیسی کسی را یاد من می اندازد.
کافه چپ دست بودیم. توی مکعب شیشه ای پشت میزهای مربع. ریرا پخش می شد. خیلی وقت پیش بود...
حالا مرجان چراغش سبز، من چراغم قرمز. می نویسد هوی بی خود قرمزی باید با من حرف بزنی! می خندیم و حرف می زنیم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

رویای نوشتن

گاهی می‌شه نوشت، گاهی بهتره آدم بنویسه، همین از خودش بنویسه، مثل سابق بر این. مگه چی می‌نوشتیم؟ بیا بنویسیم.
من؟ من آلمانی می‌خونم، آلمانی رو روی تخت می‌خونم چون لازمه یه عالم کپی و لغت نامه کنارم باشه و میز جواب نمی‌ده. من غذا می‌خورم، سه وعده. صبحانه مربای توت فرنگی و کره می‌خورم. با وعده‌های غذام ماء الشعیر می‌خورم. عصرها بستنی قهوه‌ی دایتی با خورده شکلات. می‌دونم تحریمه، اما نمی‌تونم از لذت زیر دندون رفتن خورده شکلات‌ها بگذرم. دیگه چی کار می‌کنم؟ می‌خوابم! تمام شب خواب می‌بینم. تو خواب آدم‌های زندگیم رو می‌بینم. از طفولیت تا الان! مثلا دیشب خواب چند تا از دوست‌های دبیرستانم رو دیدم، خواب پدر رو دیدم و خواب یه دوست قدیمی. من کلاس رانندگی می‌رم. آیین‌نامه و افسر و مسخره بازی.
و بیش از هر چیز من انتظار می‌کشم. انتظار انتظار انتظار ... اصلا می‌دونی چیه؟ انتظار تمامیت خواه است. تا جرعه آخر تو را می‌مکد و در خود فرو می‌برد.

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

شهرها

پدر! مردم شهرها را به دلائل‌شان دوست می‌دارند. بسیاری از اینکه آنجا به دنیا آمده‌اند، به زبان محلی صحبت می‌کنند، با هم آشنا هستند و شهر برای آنها میهن کوچکی‌ست آن را دوست می‌دارند.
شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند.
هیچ کس شهری را بی‌دلیل نفرین نخواهد کرد.
هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی‌شناسم.
انسان، خاک را تقدس می‌کند.
انسان در خاک می‌روید چون گیاه و در خاک می‌میرد.

بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸

میرا

کتاب‌های کتابخانه را که مرتب می‌کردم و بعضی مهم‌ترها را که کارتون می‌کردم برای بعدا پست کردن، خوردم به میرا، فک کردم زمان مناسبی است برای دوباره خواندنش؛ پس خواندمش. بخش اولش را توی خانه خواندم، بخش دومش را توی سالن انتظار مطب دکتر و بخش سومش را توی راه دانشگاه برای تحویل آخرین پروژه باقی مانده. راست می‌گویند که کتاب‌های خوانده شده را باید بعد از چند سال دوباره خواند. راست می‌گویند که هر کتابی را باید به موقع خواند. این همه آدم اصلاح شده با لبخندهای مصنوعی دور و برمان هست، این همه باید و نباید و فلان کار گناه است دور و برمان است، چطور یادمان رفته بود مربع شماره فلان همین جاست که ما هستیم. تاریکی گناه است، تنهایی راه رفتن توی دشت گناه است و آن چیزی ارزشمندتر است که ترحم برانگیزتر باشد. حالا برای ما قوانین کمی این طرف‌تر، کمی آن طرف‌تر. تجمع گناه است، دیدن و خواندن و دانستن گناه است و هر چیزی برچسب دین داشته باشد ارزشمند. باز همان اقلیت لعنتی. باز همان القای مریض بودن ِ اقلیت. القای غیرمعمولی بودن اقلیت. امان و فریاد که کاش جان سختی‌مان هم در هر بار شناختن ِ میرا به خوبی ِ راوی داستان باشد.

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۸

انتظار

از میان پنجره‌های آقای اولدفشن، این یکی مال من باشد اجالتا

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

از این روزها

دیشب همه خون گریه کردیم ... هنوز هم.
یک چیزهایی اما هست که باعث دلگرمی می‌شود. همین اتحاد بی‌کلام که همه مشکی پوشیده بودیم امروز صبح. انگار با این مقنعه‌های مشکی با این شلوارهای مشکی با این مانتوهای مشکی داشتیم دست یکدیگر را می‌فشردیم.
سر جلسه امتحان، مثال اولین سوال این است:
The demonstrators have been arrested by the Police.
به استاد نگاه می‌کنیم، به هم نگاه می‌کنیم، انگار که داریم دست هم را می‌فشاریم. خودم را کنترل می‌کنم که پایین ورقه ننویسم ممنون استاد برای مثال سوال یک، که ننویسم چامسکی هم اگر بفهمد دستور گشتاری‌اش را با سیاست پیوند زده‌اید از شما تشکر می‌کند!
بعد از امتحان دکتر راکعی را می‌بینیم که می‌رود توی بانک دانشگاه، نیم ساعت تمام منتظرش می‌ایستیم که بیاید بیرون و بشنویم که چه می‌گوید. می‌آید بیرون، دست تک تکمان را می‌فشارد، می‌گوید که دیشب پیش خانم رهنورد بوده، می‌گوید که خانه‌شان تحت کنترل است، می‌گوید که بچه‌ها همین آگاهی مهم است، همین که دیگر جمعیت میلیونی آگاه شده‌اند، می‌گوید جهل بدترین چیز است، می‌گوید مواظب خودتان باشید و می‌رود.
یک ساعت و نیم تمام بعد از امتحان حرف زده‌ایم، تحلیل کرده‌ایم، بغض کرده‌ایم ... کاش این روزها انقدر 30 خرداد 60 نباشد، کاش این روزها کمی 17 شهریور 57 باشد ...

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

اعتراض

وقتی نازی‌ها برای دستگیری کمونیست‌ها آمدند
من ساکت ماندم
چرا که من کمونیست نبودم

وقتی سوسیال دموکرات‌ها را دستگیر کردند
من خاموش ماندم
چرا که سوسیال دموکرات نبودم

وقتی که اعضای اتحادیه‌های کارگری را دستگیر کردند
من اعتراضی نکردم
چرا که عضو اتحادیه کارگری نبودم

وقتی یهودی‌ها را دستگیر کردند
من اهمیتی ندادم
چرا که یهودی نبودم

و وقتی برای دستگیری من آمدند
دیگر کسی نمانده بود تا اعتراضی بکند

برتولت برشت

پ.ن: ظاهرا این شعر از مارتین نیمولر (Martin Niemöller) است و تا به حال به اشتباه فکر می‌کردیم که از برتولت برشت (Bertolt Brecht) می‌باشد!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

نامه

مرجان
از جمعه عصر مثل خوابزده‌ها با چشمان گشاد و رنگ پریده همه داریم اخبار را دنبال می‌کنیم؛ آمار و ارقام، خبر اختلاف‌ها، خبر جلسه‌ها، خبر تجمع‌ها، خبر کتک خوردن‌ها، خبر بیانه‌ها و خبر دستگیری و حبس خانگی‌ها ... خبر بزرگ‌تر از این حرف‌هاست ... این جمهوری اسلامی ایران، این لعنتی یک روز وطن من بود ... حالا این حکومت نظامی سپاه نمی‌دانم چیست ... حالا ایران نمی‌دانم کجاست، از دست کسی هم کاری بر نمی‌آید که بگویم ایران مرا پس بگیر ...
بی وطن شدیم مرجان

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

شهر

می‌رسم به هفت تیر، برای خودم دارم خوش خوش می‌آیم پایین که جمعیت و شلوغی آرامشم را به هم می‌زند. هول برم می‌دارد، نمی‌فهمم چه خبر شده، خاطره بیست و دو خرداد هشتاد و پنج ذهنم را فلج می‌کند. نمی‌فهمم خودم را چطور می‌رسانم وسط میدان ... خبری از خشونت نیست، از قضا برعکس؛ کلی هم فان و مفرح است. طرفداران موسوی و احمدی نژاد جمع شده‌اند با پوسترها و اقلام تبلیغاتی روبروی هم وایستاده‌اند و دارند شعار می‌دهند: چیزه چیزه چیزه، پرونده‌ها رو میزه! احمدی ِ هسته‌ای بشین بابا خسته‌ای! نیشم باز می‌شود. مردم هم دورشان را گرفته‌اند و مثل من با نیش باز دارند تماشا می‌کنند و عکس و فیلم می‌گیرند.
این روزها جو انتخابات و مناظره‌ها و بحث‌ها، فضای تو دانشگاه، حرف‌ها و تحلیل‌های هر شب ِ بعد مناظره‌ها و فیلم‌های تبلیغاتی ... همه و همه یک طرف و این شهری که رنگ عوض کرده یک طرف. حرف مریم انگار از دل همه‌مان برآمده باشد که این فرصت غنیمت است و معلوم نیست دیگر کی اینجوری بتوانیم شهر را مال خودمان کنیم. شهر را مال خودمان کنیم ...

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست شکل و رنگ اینجا را عوض کنم. مدت‌ها که می‌گویم یعنی خیلی‌ها. از آن همه کدر و قهوه‌ای و کمی نارنجی خسته شده بودم. کهنه شده بود دیگر آن رنگ‌ها. ته نشین شده بود حال و هوایش. بعد اما نه می‌دانستم چه می‌خواهم، نه وقتی فکری جرقه می‌زد حال و حوصله و وقت اجرا کردنش بود. این بود که بالاخره بی خیال همه چیز رفتم سراغ این قالب‌های آماده‌ی بلاگر و خلاص.
درست که علیرضا می‌گوید گوگل ريدر يونيفرم وبلاگ‌هاست، ولی خب هنوز هم به نظر من قالب وبلاگ هویت صاحب وبلاگ است.
و درست مثل وقتی که میز را مرتب می‌کنیم تا جای مناسبی شود برای نوشتن و خواندن، اتاق را مرتب می‌کنیم تا جای بهتری شود برای زندگی کردن، اینجا را هم مرتب کردم تا وبلاگ بهتری شود برای وبلاگ کردن!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۸

یکشنبه از آن روزهایی بود که توی دنیای ِ خودم بودم، روابط و مناسبات دنیای آدم‌ها را درک نمی‌کردم. صبا حدس می‌زد با تو دعوایم شده باشد یا افسردگی ِ مرزی باشد. اما خب روزهایی که من اینطور توی پیله‌ی خودمم همه چیز به این سادگی نیست. به این پیچیدگی که اطرافیان دنبال دلیل می‌گردند هم نیست. یک چیز دیگری است. اتفاقا اینجور روزها اصلا اتفاق جدیدی نیافتاده. کوثر مدام می‌گوید مانا چقدر بی‌حالی امروز. قطع کامل ِ ارتباطم با دنیای آدم‌ها برای من از روزهای خوب است. بی‌حاشیه و سبک می‌شوم. دنیای عجیبشان را ترک می‌کنم و می‌روم توی پیله‌ی امن ِ خودم. به هیچ جایم هم نیست که بچه‌های آن کلاس که مرا به دبیری انجمن می‌شناسند، ازم بپرسن که حالتون خوبه؟ و من بگم خوبم اما خوابم و آن یکی که چشم دیدنم را ندارد، چشمهایش از تعجب گرد شود! خب اینها چه می‌‌فهمند خواب بودن یعنی چه. مرجان کجاست که گفته بود آدم‌های ِ توی او کا اف انگار همه خوابن. بعله گاهی اصلا لازم است آدم چشم‌هایش را ببندد و برود مرخصی. مرخصی از مناسبات ِ عرفی و اخلاقی و کوفتی و زهره ماری!
بریده بودم دیگر، فشار درس‌ها و مسئولیت‌ها زیاد است. تقصیر خودم هم بود که همه کنفرانس‌هایم را چیده بودم اول ترم. خواسته بودم مثل ترم پیش همه چیز آخر ترم نیافتد. اما انگار فرقی نمی‌کند، زیاد زیاد است! چه اول ترم باشد چه آخر ترم!! حالا اما اوضاع کمی بهتر است، از سه‌شنبه که امتحان میان ترم حذفی را با ادامه‌ی اخلاق یکشنبه‌ام دادم، زندگی دوباره قصد شروع شدن دارد. برای خودم آرام می‌خرامم! می‌روم خانه روشنک اینها، می‌روم آرایشگاه، قرار است برویم دیدن گلناز، عصرها تلویزیون آلمانی می‌بینم، عکس‌ها را اسکن کرده‌ام، اگر درسی می‌خوانم از روی میل می‌خوانم ... لابه‌لای این‌ها باید سر و سامانی هم به لپ تاپم بدهم، چیزی نمانده اطلاعات از این ور آن ورش بزند بیرون، باید فیلم‌ها را رایت کنم که کمی سبک شود، دسک‌تاپ را مرتب کنم! آیدا کجاست بگوید عکس دسک‌تاپ بفرستید!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸


سوال: چرا خانواده ما (داییم و بابام) انقدر به عکاسی علاقه مند بودند و چرا من نوه اول و فرزند اول بودم که این همه عکس ازم بگیرن و یه روزی مثل پریروز دهن من و پسر دایی سرویس شه سر اسکن کردنشون؟
بعد همه نکته این عکس اینه که اینجانب اول خدمت میوه ها رسیدم بعد از خجالت گزها در اومدم و پخش زمینشون کردم بعد کوتاه نیامده و دست در تنگ ماهی کردم و احتمالا چیزی نمونده ماهی بدبخت رو خفه کنم! بعد در تمام این روند اینا وایستادن نگاه کردن و فرت فرت عکس گرفتن !!
خوبه زندگی به همون لوسی ادامه پیدا نکرد و هزار تا بلا سرمون اومد، وگرنه که چه لوسی در می اومدم از کار!!

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۸

دوری؛ اگر نسوزاند، پخته و جا افتاده می‌کند رابطه را.

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۸

بهار یعنی خوب

بهار وحشی است. باران‌هایش می‌کوبند پشت شیشه، می‌بارند یکهو روی سر آدم. بهار دیوانه است. باران‌هایش سر زده‌اند. بهار افسار گسیخته است. ابر و باد و آفتابش هم قابل پیش‌بینی نیستند. بهار فصل دیوانگی است و این صفت‌ها همه یعنی خوب. وحشی یعنی خوب. دیوانه یعنی خوب. افسار گسیخته یعنی خوب.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

رویای انتخابات

دلم می‌خواد فکر کنم که همه چیز یک شبه و با یک انتخابات رو به راه می‌شود. فکر کنم که میر حسین همانی است که باید باشد، چه می‌دانم مثلا اوبامای ایران است! دلم می‌خواهد فکر کنم که میر حسین می‌آید و گشت‌های ارشاد جمع می‌شوند، فضای سیاسی و اجتماعی باز می‌شود، همه روزنامه‌های بسته، باز می‌شوند و کتاب‌های ممنوع الچاپ باز منتشر می‌‌شوند، دوباره فضای فرهنگی رونق می‌گیرد و کتاب‌ها و موسیقی‌ها و فیلم‌ها می‌فروشند. دلم می‌خواهد فکر کنم که وضعیت اقتصادی بهتر می‌شود، یا حداقل چهار نفر که اقتصاد می‌دانند درباره وضعیت اقتصاد مملکت تئوری می‌دهند، دلم می‌خواهد فکر کنم که حضور زهرا رهنورد در این عرصه باعث می‌شود وضعیت حقوق زنان بهبود پیدا کند. این همه تقی به توقی فعالان زنان را دستگیر نکنند وسط عید دیدنی! دلم می‌خواهد لوایح ِ مهربان‌تر به مجلس برود. چهارتا حقی که چندین سال است در چهارچوب ارزش‌ها (!) خواستارش هستیم بهمان داده شود. همین ارث و شهادت و طلاق و حضانت را می‌گویم. دلم می‌خواهد دست از این کینه‌توزی برداریم، به جای بورکینا فاسو و سومالی ِ معروف نیما دهقانی با قدرت‌های جهان به توافقکی برسیم که اقلا این تحریم‌های تحقیر کننده دست از سرمان بردارد. آخ که چه چیزها دلم می‌خواهد ...

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

بی در زمانی

من عاشق این بی زمانی ِ فاصله تحویل سال روز سی اسفند تا دوازده شب و در واقع یک فروردین هستم، که هیچ تاریخی واسه خودش نداره، نه تو سال گذشته محسوب می‌شه، چون دیگه سال تحویل شده و نه در سال آینده، چون هنوز یک فروردین نشده!

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

ما ملت خاطرات، ملت گذشته، ملت نوستالژیا

همیشه پای تلویزیون به کانال‌های آذرباییجانی خندیده‌ام که مدام دارند درباره گذشته و روزگار خوش حیدر علی‌اف و آن روزها و ... حرف می‌زنند. همیشه ته دلم گفته‌ام که اینها انگار اصلا «حال» سرشان نمی‌شود. همش دارند نوستالژی می‌فشانند و خاطرات گذشته را نشخوار می‌کنند. همیشه هم با این جمله کانال را عوض کرده‌ام که بس است دیگر دست بردارید.

حالا حکایت این روزهای فیس بوک ایرانی خودمان است. اصلا می‌دانید، ما ملل جهان سومی ِ شرقی ِ احساساتی همش توی گذشته سیر می‌کنیم و خاطرات خوش را مال "آن روزها" می‌دانیم. کم کم به این نتیجه رسیده‌ام که خب اشکالی ندارد، مدلمان اینجوری است دیگر.

فیس بوک از وقتی به سلامتی از فیلتر در آمد جذابتر و دوست داشتنی‌تر شده است. به مرور ایرانی‌های بیشتری در آن عضو می‌شوند و با توجه به روحیات و علایق؛ صفحه‌ها و گروه ها و امکانات مختلفی می‌سازند و برای هم می‌فرستند.

اما آنچه مرا به گذاشتن آن تیتر و نوشتن این نوشته واداشت، تمایل روز افزون ما، کاربران فیس بوک به زنده کردن آنچه در بچگی و نوجوانی داشتیم، است. این روزها صفحه‌هایمان پر است از عکس‌ها و اعلام عضویت در صفحه‌های علی کوچولو و مدرسه موش‌ها و مخمل و لولک بولک و زبل خان تا حتی آدامس خرسی و لابد به زودی هم آلوچه کثیف آقایان دریانی و آلاسکا!!

خلاصه غرض از این حرف‌ها توصیف وضعیت و نشان دادنش به خودمان بود و در نهایت پذیرش آنچه هستیم. دیگر تصمیم خوب یا بد بودن و لزوم یا عدم لزوم تغییرات بماند.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

یک هنر

مدتها بود که شعری نخوانده بودم که دلم بخواهم جایی بنویسمش، این شعر را از وبلاگ مریم پیدا کردم که او هم از وبلاگ پروانه پیدا کرده بود که پروانه هم از آتی بان ... !

ورزيده شدن در هنر "گم کردن" آنچنان دشوار نيست
بسیارچیزها برای گم کردن آفریده شده‌اند
و از دست دادن‌شان هیچ مصیبتی نیست

هر روز چیزی را از دست بده؛
و آشفتگی از دست دادنش را بپذیر
مثل دستپاچگی گم کردن کلیدهای خانه

ورزيدگی در هنر "گم کردن" آنقدرها هم که می‌گویند سخت نیست
تمرین کن برای گم کردن چیزهای بزرگ‌تر
بیشتر از دست بده؛

زودتر از دست بده؛
اماکن؛ اسم‌ها ؛ و آن جایی که می خواستی به آن سفر کنی
هیچ کدام اینها مصیبت بزرگی، نیست

و هم زمان بنگر:
آخرین یا شاید یکی مانده به آخر، از سه خانه‌ای که عاشقانه
ساختم، بر باد رفت!

باز می‌گویم، مهارت در هنر "از دست دادن" آنچنان سخت نیست!
من دو شهر را گم کردم:
دو شهر بسیار خاطره انگیز و دوست داشتنی را!

و بیش از آن،
قلمروهایی که در تصرف روحم بودند!
من صاحب دو رودخانه بودم

و یک قاره!
دلم برای شان بسیار تنگ می‌شود:
ولی از دست دادن‌شان هنوز چندان مصیبتی نیست!

حتی از دست دادن تو؛
آن صدای شادی بخش!
آن ژست.

باید دروغ نمی‌گفتم!
دیگر ثابت شده است!
ورزيده شدن در هنر "گم کردن" آنچنان سخت نیست!
به گونه‌ای که به نظر می‌رسد!
گر چه، به شکلی که به نظر می‌رسد‌،
مصيبتی است!
ــ اين را بنويس!

الیزابت بیشاپ

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

از دنجی و کیفیت

دانشگاهم را دوست دارم، زندگی‌ام را خیلی دوست دارم. چیزهای دیگری هم هست.
چمن‌های محوطه، سوپ بوفه، کتابخانه‌ی فوق العاده دلباز، معماری دوست داشتنی پله‌های دانشکده و حتی منشی گروه را !
و همکلاسی‌هایم را که هر کدام از جایی آمده‌اند و تازه دارد آن حس خواهری معروف بینمان ایجاد می‌شود. می‌دانید همکلاسی‌های من پایه‌های علمی قوی‌ای دارند، حالا گیرم رتبه‌شان یک رقمی نبوده. همکلاسی‌های من از کتاب «مگی تالرمن» غلط می‌گیرند و استاد با تعجب تایید می‌کند. همکلاسی‌های من فکرهای بزرگی توی سرشان هست، از خودم که بگذریم یکیشان می‌خواهد یک حرف نویی توی «معناشناسی» بزند و از حالا موضوع تزش و این دو سال عمرش معلوم است. آن یکی تیز بین و نکته بین است مو را از ماست درسی مثل آواشناسی می‌کشد بیرون. درسی که من باید بدوم تا به استاد و کلاس برسم، حالا مو و ماست پیشکشم. من نمی‌دانم دانشگاه‌های دیگر چه خبر است. تهران چه خبر است، علامه چه خبر است، مدرس و بهشتی و پژوهشکده چه خبر است. اما امروز که یکی از بچه‌های تهران آمده بود سر کلاس‌های ما، دل خوشی نداشت از گروه زبانشناسی‌شان. می‌دانید اینجا، الزهرا شاید زنگ خوشی نزند توی گوش آدم‌ها اما من به کیفیت جاهای ناشناخته معتقدم. من او کا اف* را به گوته** ترجیح داده‌ام این سال‌ها به خاطر دنجی‌اش، ناشناخته بودنش و در نتیجه کیفیتش. درست مثل رستوران‌های دنج که مشتری‌های خاص خودشان را دارند، خلوتند و ناشناخته پس با کیفیت.
حالا الزهرا و گروه زبان شناسی‌اش برای من حکم اینجور جاها را پیدا کرده، راضی‌ام و خوشحال. راضی‌تر از دانشجویی که توی دانشگاه تهران نشسته.

* انجمن فرهنگی اتریش (آموزشگاهی برای آموزش زبان آلمانی)
** موسسه آموزش زبان آلمانی

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

یک زمانی آمدند کارها را تقسیم کردند. مردها رفتند بیرون خانه و شدند آدم کار و خرید و کارهای بیرون. زنها ماندند توی خانه و شدند آدم بشور و بپز اندرونی. مادربزرگ من هم از این قافله جدا نبود. همیشه خریدها کار بابابزرگ بود. می‌رفت، می‌خرید، می‌آورد. مامان بزرگ مدام غر می‌زد. تو خرید بلد نیستی، این چه کاهویی است خریدی؟ این گوجه‌ها که له شدند. برو پس بده. یک عمر سر و صدا بود سر خرید خانه که برو بخر و برو پس بده! بابابزرگ می‌گفت تو که در ِ بیرون نمی‌‌روی از جنس‌ها خبر نداری. مامان بزرگ هم اکثر جاهایی که حرف قیمت میوه و گوشت و مرغ و ماهی می‌شد با افتخار و پز می‌گفت که من که در ِ بیرون نمی‌روم خبر از این چیزها ندارم.
بابابزرگ که همین یک ماه پیش سکته مغزی کرد و خانه نشین شد، دیگر مامان بزرگ می‌رود خرید. اولش از صف نون شروع شد. یک روز صبح زود عمو که از خواب بیدار شد، دید مامان بزرگ نیست، نگو سر صبحی می‌بیند نون توی خانه نیست، می‌رود نونوایی. بعد که عموها و عمه‌ها که برای مراقبت از بابابزرگ آمده بودند، رفتند، مامان بزرگ سراغ خریدهای دیگر هم رفت. یک بار سر درد دلش باز شد که خرید خیلی سخت است. آن موقع می‌خرید می‌آورد، قدر نمی‌دانستم. می‌گفتم این چیه اون چیه. حالا که خودم می‌رم خرید ... بعد که بغضش را خورد گفت زن‌ها گرگ شده‌اند، انقدر رفته‌اند خرید حسابی واردند، من اصلا بلد نیستم. راه دور هم که نمی‌توانم بروم، همین مغازه سر کوچه می‌روم. خرید خیلی سخت است. بعد مثل همیشه زد به شوخی که: مادر تازه اول زندگیمه، شروع کردم به یاد گرفتن راه و چاه زندگی مشترک! همیشه شوخ بوده این زن، همیشه هست. پریروزها که دیدم نشسته توی حیاط قند می‌شکند خیلی دلم گرفت. هیچ وقت ندیده بودم قند بشکند. این کارها همیشه کار مردانه بود.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷

1. بی‌صداترین موجود ِ کلاس یهو بی‌ربط ازم می‌پرسه: اگه یکی خونریزی مغزی کرده باشه و از گوشش خون بیاد، یعنی مرده؟ هاج و واج براش توضیح می‌دم که نه لزوما. وسط مکالمه‌ها با جدیت می‌گه: I love to drive !

2. لبخندهای غلیظ و بعدش این سوال که: شما از دوستای دانشگاه عروس هستین؟ مممم نه! پس از دوستای قدیمیش هستین؟ خب نه اونقدرا !
ولی واقعا چه جوری می‌شد توضیح داد که من از دوستای وبلاگی عروس هستم؟!

3. محض خالی نبودن شماره سه!! زندگی رو دور ِ تند رفته است دوستان!

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

اسپم نامحسوس!

خیلی بامزه است!
اولش اینجوری بود که در عرض دو روز پنج تا ایمیل از شیرزنان اومد که سایت به روز شده و اینا! بعدش دوستان یکی یکی شروع کردن به reply all کردن ایمیل مربوطه که لطفا ایمیل من رو از لیستتون بردارید. یکی دو تا سه تا ... روزی ده تا ایمیل اینجوری رو دوستان با بی‌دقتی تمام reply all می کردن و در نتیجه برای همه ی اون لیست می‌رفت! بعد کم کم دوستان عصبانی‌تر شدن و لب به اعتراض گشودن که چراااا ایمیل حذف اسمتون رو برای من فرستادید؟ من هیچ کاره‌ام! بعد باز روزی ده تا ایمیل اینجوری می‌اومد!! بعد الان دیگه کار به جایی رسیده که یه سری دیگه از دوستان شروع کردن به تولید اسپم با این محتوی که بابا چقدر عصبانی هستید انقدر ایمیل نزنید که ایمیل من رو بردارید از سایت، خب چند روز صبر کنید شیرزنان سیستمش درست می‌شه دیگه ایمیل نمی‌آد!! روزی ده تا هم اینجوری ... یعنی یه سیستمی نامحسوس تولید اسپم شروع شده و افتاده رو دورِ باطل و تمومی نداره!

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

euro 2008

این عکس را خیلی دوست دارم، خیلی حرفها دارد برای زدن. شب بازی آلمان - ترکیه در نیمه نهایی یورو دو هزار و هشت، آلمانی‌ها آمده‌اند وسط پرچم خودشان پرچم ترکیه را در آورده‌اند. آدم گیج می‌شود ... اینها دقیقا منظورشان چیست؟
ترک‌های زیادی ساکن آلمان هستند، سال‌های درازی هم از این مهاجرت می‌گذرد، انقدر که ترک‌های مقیم آلمان به نسل سوم رسیده‌اند. حالا شب بازی آلمان - ترکیه در نیمه نهایی یورو دو هزار و هشت یکهو این عکس ... خیلی حرفها می‌تواند داشته باشد برای زدن ...
این اتحاد عجیبی است.

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

22 خرداد

بیست و دو خرداد برای من بیشتر پر از نوستالژی است. نوستالژی روزی که دیگر تکرار نشد و از آن به بعد همه چیز بدتر شد ... نه اتحادی ماند، نه جنبشی، نه احساس تعلقی، نه چیزی ... فقط خاطره‌ای شلوغ، پر از درد و درد و درد ... از آن خاطره‌های دور و دیر که انقدر پیر شده‌اند که نگو.
امسال نه پای توماری را امضا کردم، نه چیزی ... حضور پلیس را در میدان هفت تیر دیدم، پوزخند زدم و رد شدم ...

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

ثبات ِ تغییرپذیری هستی! -سلام تابلو به کوندرا-

همه چیز همان طور که باید اتفاق می‌افتد؛ پر از هیجان و تازگی. حالا گیرم یک روز صبح که داری صبحانه می‌خوری، خبر رتبه ارشد را بهت بدهند و پر از تعجب و خوشحالی شوی یا یک روز ظهر که از مسافرت برگشته‌ای، خبر بستری بودن بابابزرگ لو برود و پر از بهت و غم شوی. به هر حال همه چیز مدام در حال تغییر است و این تنها حقیقت هستی است که من بی هیچ شکی به آن مومنم.

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۷

از این همه لباسی که روی تخت ریخته خوشم می آید، نه از اینکه این همه لباس روی تخت ریخته خوشم می آید در واقع، از طرفی هم خوشم نمی آید که وقت خواب مجبورم اینها را بریزم پایین یا بالاخره یک جایی برایشان درست کنم که بتوانم بخوابم.
سه روز پشت سر هم می رفتم دنبال کارهای اداری فارغ التحصیلی از این سر شهر تا آن سر شهر هی امضا جمع کردم. مگر امضا جمع کردن جرم نبود؟ ساختمان مرکزی تهران مرکز، تک تک نفرات دانشگاه خودمان، چیزی نمانده بود من را بفرستند سراغ تمام کسانی که در این چهار سال بوفه دانشگاه را می گرداندند، برای امضا و تائید عدم بدهی و خلافی ! هر چقدر روز اول و دوم همه چیز کائناتی بود، روز سوم گند بود، گند. پول مربوطه را اشتباه واریز کردم، فیش را گم کردم، کلاسرم را جا گذاشتم، زنک مسئول هی سنگ انداخت جلوی پایم، دعوا کردم، داد کشیدم، گریه کردم ... مسئول عوضی ِ انتشارات، آقای کپی ِ توی میلاد نور، خانوم مسئول فارغ التحصیلان همه ی تان خر هستید و من اگر کلاهم هم بیافتد دیگر آن طرفها نمی آیم، خیالتان راحت!

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

غریبه‌ای که منم!

مثل چند وقت اخیر پرم از خبرهای خوب. مدام همه چیز خوب پیش می‌رود. خط به خط نوشته‌های سر رسید تیک می‌خورد. باورکردنی نیست اما حقیقت دارد. یک روزگاری بود قبول نداشتم وقتی می‌گفتند: اولین خبرخوب که بیاید باقی هم پشت سرش ردیف می‌شود. حالا شده‌ام مومن. موج سواری می‌کنم، بارها گفته‌ام.

مدام همه چیز عوض می‌شود، بهتر می‌شود. مدام کارهای جدید می‌تراشیم برای خودمان. هر روز فکری نو، هر روز اتفاقی تازه. باورکردنی نیست اما هر روز یک آدم جدید درون من متولد می‌شود. آدمی که قرار است قانع نشود و همچنان جاری باشد.

برای خودم هم تازگی دارم، زمان می‌برد تا هر روز با این خود جدید صمیمی شوم. سرعت موج سواری انقدر بالاست که یک وقتها خودم هم جا می‌مانم از خودم. ناظر می‌شوم بر خودم و بعد از نظاره دوباره دوست می‌دارم این من جدید را، غریبه‌ای که منم.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

بعد از مدتها بعله بعد از مدتها یک روز آرام داریم. لبخند می زنم، با خودم آواز می خوانم. آهنگ های دمبولی: ببین چقدر حال من و تو خوبه، این همه دلخوشی چقدر قشنگه !!! روز خبرهای خوب است. یکی خانه خریده، یکی عروس شده، زبان فارسی هوا شده. بعله زبان فارسی هوا شده و با چشمهای خودم دارم نتیجه دو ماه خر کاری را می بینم و این خیلی خوب است. تمام روزهای پر فشار یادم می آدم و سبکی و آرامش و رضایت امروز.
آرام می گیرم و به فردا نگاه می کنم.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

این یک اعتراف سنگین است!

جدیدا اینجوری شدم که تو جمع‌ها اکثر بحث‌هایی که واسه همه به شدت جالب و جذابه، به شدت به نظرم بی‌اهمیت و مسخره می‌آد! بعد کلا چند وقته جهان ذهنی‌ام به شدت دورتر و یه جای دیگه تر از این بحث‌ها و جذابیت‌هاست! بعد از دور نگاه می‌کنم به کارای ملت و خیلی نارسیسانه به خودم می‌گم خب بریم سر کارای خودمون! بعد اینه که کلا شرکت کردن تو بحث‌ها و همراهی کردن تو اتفاقات وبلاگیم هم نمی‌آد! حالا گیرم که سر اون ماجرای روایت زنانه یک ساعت و نیم با زهرا بحث کرده باشیم یا سر این تی‌آی‌ها و پی‌آی‌ها کلی خندیده باشیم!
می‌گم یعنی واسه اینه چند وقته اینجا انقدر کم می‌نویسم.

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

نقد از درون یا بیرون

این ماجرای اون قسمت مرد هزار چهره ی مدیری که تاخته بود به روشنفکرها و هنرمندها به نظر شخص من از شاهکارهای این سریال بود. حالا اینکه چی شد یه عده ای اصلا به مذاقشون خوش نیومد رو هم می تونم بفهمم. تصور کنید این حرفها رو نه مهران مدیری به واسطه سیمای جمهوری اسلامی که یکی از نویسندگان روشنفکر در قالب یه نمایشنامه می نوشت. اون وقت چقدر پذیرفتنش آسون تر بود. همیشه انتقاد خودی از خودی قابل پذیرشه. اما وقتی یهو یه مهران مدیری می آد این حرفا رو می زنه ...
فکر نمی کنم کسی باشه بتونه انکار کنه که وضعیت هنرمندها و روشنفکرهای ما غیر از اینه. دور و برمون چند تا از این تیپ ها هست که تا بهشون می رسی می گن من از تحصیلات آکادمیک متنفرم؟ تو این محافل ادبی و هنری مگه جز تایید و به به چه چه اتفاق دیگه ای هم می افته؟ که اگه می افتاد و فضای نقد و تفکر خدای نکرده حکم فرما بود جز این بود وضعیتمون.

تکمیلیه: بیایید کمی مباحثه کنیم!
کامنت خیلی خوبی علیرضا گذاشت. آیا مشکل عمده ی مملکت ما همین است؟ من فکر می کنم اگر مشکل عمده نباشد، یکی از مشکلات عمده اتفاقا همین است.
اگر روشنفکران ما اهل تعقل باشند نه اهل تظاهر، اگر دانشجویان ما اهل تفکر و نقد و مباحثه باشند نه اهل بت ساختن از اساتیدشان، آن وقت شاید دیگر ملت گوسفندوار دنبال یک احمق راه نیافتند.
تند می روم؟

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۷

ساز و دهل یا اسکیزوفرنی؟

بابا به خدا من یادمه کانال یک یه ساز و دهلی پخش کرد! چرا مردم اینجوری می کنن؟ آره خب کانال دو تو روضه و مشهد بود، کانال سه هم اون مجری مسخره هه، کانال پنج هم این یارو رشید پور!
ولی من همچنان یادمه بعد از اینکه اون مرتیکه رشید پور سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی رو اعلام کرد زدم کانال یک که داشت ساز و دهل پخش می کرد! ولی خب خیلی هم یادم نیست که این ساز و دهل همون باستانی همیشگی ِ بود یا نه! ولی یادمه که قشنگ بود و شاد و نوروزی! هر چند کوتاه و چسبیده به پیام رهبری!
حالا ترو خدا یکی بیاد منو از توهم ِ ساز و دهل در آره!! کس دیگه ای هم بوده که شنیده باشه اینی که من می گم رو؟ یا اسکیزوفرنی گرفتم شب ِ عیدی؟!

پ.ن: گیریم که اصلاح کرد نویسنده این مطلبش را، دست آخر می شود اینکه :
برای نخستین بار پس از سالها و بی آنکه روز اول فروردین با هیچیک از ایام سوگواری قرین باشد، نغمه باستانی نوروزی هنگام تحویل سال تنها از یکی از شبکه های تلویزیونی ایران پخش شد.
فرقی کرد؟

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

به هر حال اگه هنوز حالتون به هم نخورده هشت مارس و روز جهانی زن مبارک. امیدوارم یه روزی بشه که اصلا لازم نباشه روز جهانی زن داشته باشیم و به جاش فقط لازم باشه کمپین مبارزه با سربازی مردان راه بندازیم!
این نوشته صنم خیلی خوب بود! تو همین دو تا جمله ساده خیلی حرفها داشت. اینکه ما چون نیاز داریم روز جهانی زن داریم، اینکه این مبارزه ها مثل این ریاست جمهوری های دائم العمر نیست و روزی که این مبارزه ها به نتیجه برسه دیگه لازم نیست روز زنی داشته باشیم و انرژیمون رو در دفاع و مبارزه صرف کنیم. اینکه وجود اینجور مبارزات زنانه دلیلی بر نادیده گرفتن بی عدالتی هایی که تو جامعه مون به مردها می شه نیست و خلاصه همه ی حرفهایی که مدتها بود دلم می خواست از کس دیگه ای هم بشنوم!!

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

جنبش ضد ولنتانیسم یا چگونه به ولنتاین فحش بدهیم!

در راستای نزدیکی به ایام الله ولنتاین، اینجانب تصمیم گرفتم شروع به کوبیدن و تخریب این روز جهانی بکنم و ایرادات خودم را به این واقعه با شدت هر چه تمام تر ابراز کنم !

ولنتاین بد است نه به خاطر قلب‌های قرمز گنده و شکلات‌های خوشمزه و خرس‌های نرمش، ولنتاین بد است چون قالب سازی می‌کند، می‌گوید همه‌ی مردم دنیا بیایند در این روز همدیگر را دوست داشته باشند و به هم کادو و بوس بدهند! ولنتاین بد است چون تقویم عشق‌ها و روابط عاطفی را نادیده می‌گیرد، نادیده می‌گیرد که هر رابطه‌ای تقویم خودش را دارد، شنبه‌ی خودش را دارد، جمعه‌ی خودش را دارد، عید و عزاری خودش را دارد، پس یقینا می‌تواند ولنتاین خودش را هم داشته باشد! لازم نیست یکی از بیرون ِ این همه رابطه یک روزی را بکند توی پاچه‌ی این همه رابطه!!
ولنتاین بد است چون مثل توطئه می‌ماند و مجبورت می‌کند در جریان آب شنا کنی، مجبورت می‌کند همان کاری را بکنی که همه مجبورند بکنند!! بروی و از مغازه قلب قرمز و شکلات خوشمزه و عروسک نرم بخری! و بوس البته یادت نرود در آن روز حتما باید بوس بدهی. ولنتاین مثل توطئه می‌ماند چون انگار همه‌ی فروشنده‌های دنیا جمع شده‌اند و می‌خواهند از یک عالم رابطه پول در بیارند. ولنتاین توطئه است چون می‌خواهد به کسانی که از آن رابطه‌ها ندارند بگوید که خاک بر سرتان، بینید چه روز قشنگی وجود دارد!!
و خلاصه کنم که ولنتاین بد است، بد، بد!

پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

امشب شاید شب مناسبی نباشد برای نوشتن، مدتهاست که چیزهایی به ذهنم می‌رسد بی‌آنکه فرصتی پیش بیاید برای نوشتنش. شاید بشود از آن پست‌های شماره‌دار ِ طولانی که در حوصله‌ی هر کسی نیست. امشب اینجا موسیقی متن سینما پارادیزو تکرار می‌شود مدام.

1. یکی از این روزهای اول ِ دهه مبارک فجر (!) را به نام «روز زن و انقلاب اسلامی» برچسب زده‌اند. مجری تلویزیون با هیجان ناشی از آزاد منشی شروع می‌کند از تاثیر زنان در انقلاب و در تاریخ ایران حرف می‌زند، می‌گوید که چقدر در عرصه‌های مختلف زنان دوشادوش مردان هستند. من فکر می‌کنم این دوشادوش دقیقا کجای مردان است که زنان آنجا هستند؟ و می‌گوید که چقدر مشارکت زنان بالاست در امور اجتماعی و گاهی چقدر ظلم می‌شود به آنها و هی همینجور تقدیر می‌کند و تشکر می‌کند و فمینیست بازی در می‌آورد! من یاد حرف خوب گلناز می‌افتم که نزدیک انتخابات که می‌شود زنان ِ نیمه عقل یکهو می‌شوند انسان کامل.

2. آبزی‌دان به جای آکواریوم، جوهرگین به جای استامپ، زنهاره به جای اولتیماتوم. چقدر خندیده‌ایم همیشه به این مزخرفات. کم هم نیاوردیم هیچ وقت البته. از سر ذوق به پیتزا گفتیم گرد لقمه به کراوات دراز آویز زینتی و همین جور الی آخر. حالا دکتر علی اشرف صافی، مسئول شورای واژه گزینی فرهنگستان در شماره آخر مجله بخارا با اصرار بر اینکه فرهنگستان تنها برای واژه‌های علمی واژه‌‌گزینی می‌کند، توضیح می‌دهد که :
ببینید! یک موقعی مجلس شورای اسلامی تصمیم گرفت قانونی را وضع کند که طبق آن دستگاه‌های دولتی نباید هیچ واژه فرنگی به کار ببرند. این تصمیم عجولانه‌ای بود که یک عده غیر متخصص گرفته بودند و مشکلات عدیده‌ای را در دستگاه‌ها به وجود می‌آورد؛ مخارج هنگفتی را هم به آنها تحمیل می‌کرد که نامه‌ها و مکتوبات را اگر کلمه فرنگی داشت، عوض کنند... این بود که آقای حداد عادل که آن موقع رئیس فرهنگستان بود و هنوز به مجلس نرفته بود، وقت گرفت و به مجلس رفت و با نمایندگان صحبت کرد و آنها را متقاعد کرد که فقط کاربرد واژه‌های فرنگی‌ای که در فارسی معادل دارند یا فرهنگستان برای آنها معادل وضع کرده، مجاز نباشد. بعد دولت آمد یک لیستی از تقریبا هزار واژه تهیه کرد که در مکاتبات اداری به کار می‌رفت و این را به فرهنگستان داد و گفت برای آنها واژه بسازید... به هر حال ما در پاسخ به یکی از خواسته‌های دولت بود که این کار را کردیم و سعی کردیم از یک کار دشواری‌زای بزرگتری جلوگیری کنیم و مشکل را به حداقل رساندیم. قبول دارم که در میان اینها تعدادی واژه جا افتاده فرنگی هم هست که دیگر در زبان مردم جا باز کرده و اشکالی هم ایجاد نمی‌کند.

3. دادستان کل انقلاب: مزاحمان خانم‌های بی‌حجاب ضد انقلابی هستند.


در این جمله از واژه‌ی بی‌حجاب استفاده شده که در قیاس با واژه بدحجاب بار منفی کمتری دارد. در دورانی که این جمله گفته شده ضد انقلابی بودن ارزش محسوب می‌شده ! واژه‌ی مزاحمان در اینجا ابهام دارد. معلوم نیست منظور کسانی هستند که متلک می‌گویند یا کسانی که به خانم‌های بی‌حجاب اعتراض یا حمله می‌کنند. به هر حال آن زمان هنوز گشتی به نام ِ ارشاد مثل آجان‌های رضا شاه در دوران کشف حجاب تن کسی را نمی‌لرزاند.

4. not married, not virgin
... ارزش اجتماعی بکارت؛ سبب تبدیل آن به معیاری بر‌ای ارزش‌گذاری زن و سنجش ارزش وی می‌گردد. در سیستان و بلوچستان زن باکره به سه بز فروخته می‌شود و زن غیرباکره ارزان‌تر، در آفریقا موقع ازدواج فقط دختر باکره مهر و شیربها دارد؛ در تهران دوستی برای ما کامنت می‌گذارد که ارزش زن باکره بیش از زن غیرباکره است... ارزش زن، که یک انسان است با تمام خصایص ارزش‌مند جسمی و روحی، محدود می‌شود به یک تکه پوست بی‌ارزش. عین کاریکاتورهای بدون شرح ...
...به دلیل این که منافع احتمالی بکارت با مضرات قطعی آن به هیچ وجه برابری نمی‌کند به عقیده‌ي من ارزش اجتماعی بودن آن زیان‌بار و فاجعه‌آمیز است. می‌تواند ارزش فردی باشد و هر دختری مایل بود به آن معتقد بوده و به میل و خواست خود، تا پیش از ازدواج تقوا پیشه کند، اما در عرصه‌ی عرف اجتماعی باید از آن حرف زد؛ باید تابو بودنش را شکست؛ باید ارزش تلقی شدن‌اش را در هم فروریخت تا دیگر هیچ دختری در هیچ جایی ارزش‌اش به یک بافت مخاطی بند نباشد، هیچ دختری عذاب وجدان و بیماری جسمی و روحی نگیرد و هیچ دختری به جرم باکره نبودن کشته نشود. باید از بکارت حرف زد.

این پست را باید با حواشی‌اش خواند ...

5. ساده گرفته بودم، خیلی ساده. آسه می‌رفتم و آسه می‌آمدم، فکر می‌کردم که اتفاق مهمی نیست. رد شدن از یکی از همان پل‌هاست دیگر، این همه ادا اطوار که بقیه می‌ریزند ندارد! چهار سال درس می‌خوانی، دانشگاه می‌روی، یک روزی هم تمام می‌شود و تو مثل روز قبل به زندگی‌ات ادامه می‌دهی؛ بی‌هیچ توقفی، بی‌هیچ اندوهی، بی‌هیچ تاملی حتی. اما این طورها هم نبود. شب آخرین امتحان ایستادم، نگاه کردم، بغض هم. فهمیدم چیزی که از من می‌گیرند هویت ِ دانشجو بودن ِ من است، حالا گیرم یک سال دیگر دوباره هم دانشجو شوم اما همین که یک چیزی چهار سال بوده و نیست، همین که یک جایی چهارسال می‌رفتی و دیگر نمی روی، همین که یک سری آدم را مدام می‌دیدی و دیگر نمی‌بینی، حالا گیرم آن جا اصلا نامطبوع و مزخرف، آن آدم‌ها هم ... بگذریم، تمام شد!