Thursday، October 15، 2009

4

می‌دونید بچه‌ها از پشت میزای اون کافه‌هه تو برج سایه تا همین امروز تو اثاث کشی ِ هدیه خیلی اتفاقا افتاده. هزار بار پشت میزای کافه‌های مختلف دور هم جمع شدیم حرف زدیم. یکی‌مون حالش بد بوده، اون یکی‌ها گوش دادن. یه وقت تولد یکی بوده شادی کردیم. یه وقت خونه‌های همدیگه ناهار دعوت شدیم. یه وقت رفتیم کتاب فروشی، تئاتر یا هر جا. یه وقت همدیگه رو ندیدیم یه مدتی. این اواخر هم خونه هدیه دور هم جمع شدیم. اما امروز توی خونه‌ی لخت ِ هدیه و علیرضا وسط کار و کارتون چسب زدن، وسط ظرف‌ها رو دسته‌بندی کردن، وسط دور میز گردشون چایی دارچین خوردن ... خیلی همه چیز فرق می‌کرد. انگار که صمیمی‌تر، بی‌ریاتر و ندارتر از هر وقت دیگه بودیم. وقتی با حال بده الیزه هممون سکوت شدیم و هر کی یه جور رفت تو خودش. وقتی علی‌رضا می‌گفت there there، وقتی هدیه می‌رفت تو فکر، وقتی مرجان نمایش عروسکی اجرا می‌کرد با مجسمه‌های بودای هدیه اینا!
می‌دونید خیلی فرق می‌کنه پشت میز یه کافه‌ی دود گرفته نشستن و دست‌ها رو دور قهوه و میلک شیک و آب آلبالو حلقه کردن تا با دست‌های خاکی روزنامه پیچیدن دور ظرف‌ها و زندگی رو زندگی کردن.

3 نظرات:

maary گفت...

فرق می کرد.

هدا گفت...

چه قدر دوست داشتم اینو.

نويده گفت...

ميشه گفت خوش به حالتون
خيلي خيلي خيلي