در راستای نزدیکی به ایام الله ولنتاین، اینجانب تصمیم گرفتم شروع به کوبیدن و تخریب این روز جهانی بکنم و ایرادات خودم را به این واقعه با شدت هر چه تمام تر ابراز کنم !
ولنتاین بد است نه به خاطر قلبهای قرمز گنده و شکلاتهای خوشمزه و خرسهای نرمش، ولنتاین بد است چون قالب سازی میکند، میگوید همهی مردم دنیا بیایند در این روز همدیگر را دوست داشته باشند و به هم کادو و بوس بدهند! ولنتاین بد است چون تقویم عشقها و روابط عاطفی را نادیده میگیرد، نادیده میگیرد که هر رابطهای تقویم خودش را دارد، شنبهی خودش را دارد، جمعهی خودش را دارد، عید و عزاری خودش را دارد، پس یقینا میتواند ولنتاین خودش را هم داشته باشد! لازم نیست یکی از بیرون ِ این همه رابطه یک روزی را بکند توی پاچهی این همه رابطه!!
ولنتاین بد است چون مثل توطئه میماند و مجبورت میکند در جریان آب شنا کنی، مجبورت میکند همان کاری را بکنی که همه مجبورند بکنند!! بروی و از مغازه قلب قرمز و شکلات خوشمزه و عروسک نرم بخری! و بوس البته یادت نرود در آن روز حتما باید بوس بدهی. ولنتاین مثل توطئه میماند چون انگار همهی فروشندههای دنیا جمع شدهاند و میخواهند از یک عالم رابطه پول در بیارند. ولنتاین توطئه است چون میخواهد به کسانی که از آن رابطهها ندارند بگوید که خاک بر سرتان، بینید چه روز قشنگی وجود دارد!!
و خلاصه کنم که ولنتاین بد است، بد، بد!
پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۹ نظر:
بله، شعار هفته، همه با هم: ولنتاين بده، بد، بد!
وا! ديدي امروز يادم رفت بهت بگم ولنتاينت مبارك؟ از بس كه سر اون دستبند جيغ ويغ كردي. : دي
Happy valentine honey;)
ولنتاین
عید عشاق
چقدر عاشق واقعی داریم؟
همیشه از عشق و عاشقی بدم امده
اما
همیشه یه چیزو دوست داشتم
و اونم دوست داشتن بوده
هیچ وقت عاشق نشدم
اما
دوست داشتم
sar bezan be jaei ke shayd betvan dar an parvaz kard
خب ولنتاين كه خيلي وقته تموم شده پس تو كجايي؟؟
تکبیر!
سلام مانا.
مجید مجیدی در مصاحبه با مسعود فراستی، در کتاب: «رنگ خدا»، تهران ١٣٧٨، انتشارات فرهنگ کاوش:
«یک روز برای دیدن لوکیشن با گروه رفته بودیم. در مراجعت ...به آسمان نگاه کردیم، رنگ آسمان عجیب شفاف و خاص بود. من از بچههای گروه پرسیدم این رنگ، چه رنگی است؟ ... هرکدام از بچهها سعی کردند ... هرچه میگفتند، ادای دین به رنگی که در آسمان وجود داشت را برآورده نمیکرد. در آخر من همینطوری گفتم اگر برای خدا، رنگی قایل باشیم، حس میکنم این رنگ نزدیکترین رنگ به خدا باشد. همه بچهها از این تعبیر خیلی کیف کردند. آن آسمان را آسمان «رنگ خدا» نامیدیم. ص٢٠٧.
«فکر کردم که این نام [رنگ خدا] به طور مجرد چقدر زیباست و به تنهایی میتواند نام فیلم باشد. دوست داشتم این، نام فیلم من باشد ولی جرأت گفتن آن را در اون لحظه نداشتم. ... یک روز این مطلب را برای یکی از دوستانم که با قرآن مأنوس است، گفتم. او بلافاصله گفت این، کلام قرآن است و خیلی خوب و برازنده فیلم است. ... این عنوان [رنگ خدا] نه تنها ترجمه مفهومی حسی فیلم است، بلکه در روند ساخت فیلم خیلی به من ایدههای خوبی داد». همانجا ص٢٠٨.
خب مانای عزیز.
حالا نوبت شماست که برای «تا اونجایی که من یادمه» خودتان مدرکی ارایه کنید. منتظرم.
بد
ارسال یک نظر