Monday، July 13، 2009

میرا

کتاب‌های کتابخانه را که مرتب می‌کردم و بعضی مهم‌ترها را که کارتون می‌کردم برای بعدا پست کردن، خوردم به میرا، فک کردم زمان مناسبی است برای دوباره خواندنش؛ پس خواندمش. بخش اولش را توی خانه خواندم، بخش دومش را توی سالن انتظار مطب دکتر و بخش سومش را توی راه دانشگاه برای تحویل آخرین پروژه باقی مانده. راست می‌گویند که کتاب‌های خوانده شده را باید بعد از چند سال دوباره خواند. راست می‌گویند که هر کتابی را باید به موقع خواند. این همه آدم اصلاح شده با لبخندهای مصنوعی دور و برمان هست، این همه باید و نباید و فلان کار گناه است دور و برمان است، چطور یادمان رفته بود مربع شماره فلان همین جاست که ما هستیم. تاریکی گناه است، تنهایی راه رفتن توی دشت گناه است و آن چیزی ارزشمندتر است که ترحم برانگیزتر باشد. حالا برای ما قوانین کمی این طرف‌تر، کمی آن طرف‌تر. تجمع گناه است، دیدن و خواندن و دانستن گناه است و هر چیزی برچسب دین داشته باشد ارزشمند. باز همان اقلیت لعنتی. باز همان القای مریض بودن ِ اقلیت. القای غیرمعمولی بودن اقلیت. امان و فریاد که کاش جان سختی‌مان هم در هر بار شناختن ِ میرا به خوبی ِ راوی داستان باشد.

3 نظرات:

نوا بامدادی گفت...

سلام -
باز خوانی خوانش های گذشته دل را ریست می کند و ذهن را باز تولدی جذاب می بخشد . تو خود را در دریای از نادانسته های دانسته شده می بینی و شوق تو را در آغوش می کشد .
خوشحال میشوم آیینه وار پیش چشمان تیز بینتان منظره دار طلوع کنم -
نوا بامدادی

... گفت...

مثل وقتی که می گوید:


زنی را دیدم که در اتاقی سفید به تنهایی عشق بازی می کرد.همه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام چون اطرافم را نگاه می کنم.این اولین گناه تنهایی است.

میم گفت...

آره..بعضی کتاب ها رو باید چند باره خواند! مثل همه ی کتاب هایی که در این کتاب خانه خاک می خورند برای دوباره آفریده شدن!