دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

شهر

می‌رسم به هفت تیر، برای خودم دارم خوش خوش می‌آیم پایین که جمعیت و شلوغی آرامشم را به هم می‌زند. هول برم می‌دارد، نمی‌فهمم چه خبر شده، خاطره بیست و دو خرداد هشتاد و پنج ذهنم را فلج می‌کند. نمی‌فهمم خودم را چطور می‌رسانم وسط میدان ... خبری از خشونت نیست، از قضا برعکس؛ کلی هم فان و مفرح است. طرفداران موسوی و احمدی نژاد جمع شده‌اند با پوسترها و اقلام تبلیغاتی روبروی هم وایستاده‌اند و دارند شعار می‌دهند: چیزه چیزه چیزه، پرونده‌ها رو میزه! احمدی ِ هسته‌ای بشین بابا خسته‌ای! نیشم باز می‌شود. مردم هم دورشان را گرفته‌اند و مثل من با نیش باز دارند تماشا می‌کنند و عکس و فیلم می‌گیرند.
این روزها جو انتخابات و مناظره‌ها و بحث‌ها، فضای تو دانشگاه، حرف‌ها و تحلیل‌های هر شب ِ بعد مناظره‌ها و فیلم‌های تبلیغاتی ... همه و همه یک طرف و این شهری که رنگ عوض کرده یک طرف. حرف مریم انگار از دل همه‌مان برآمده باشد که این فرصت غنیمت است و معلوم نیست دیگر کی اینجوری بتوانیم شهر را مال خودمان کنیم. شهر را مال خودمان کنیم ...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

این شعارا خدا بود
کلی خندیدم
مردم هم که منتظرن