شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۱

شهر قصه :
آره داشتیم چی می‌گفتیم ؟ بنویس ! ما رو دیوونه و رسوا کردی ، حالیته ؟ مارو آواره‌ی صحرا کردی ، حالیته ؟ آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم دست کم هر چی که بود آدم بی غمی بودیم ، حالیته ؟ سروسامون داشتیم کس و کاری داشتیم ، هی دیگه یادش بخیر ننمون جورابمون رو وصله می‌زد ما رو نفرین می‌کرد ، بابامون خدا بیامرز سرمون داد می‌کشید بهمون فحش می‌داد با کمر بند و زمین اجباریش پامون رو محکم می‌بست ترکه‌های آلبالو کف پامون می‌شکست ، حالیته؟ هی یاد اون روزا بخیر چون بازم هر چی که بود سروسامونی بود ، حالیته ؟ ننه‌ای بود که نفرین بکنه بعدا نصف شب پاشه لحاف رو آدم بکشه که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکنه ، حالیته ؟ هـَ بابایی بود که گاه و بی‌گاه سرمون داد بزنه باهامون دعوا کنه پامون رو فلک کنه بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه اشک‌های شب قبل رو که روی صورتمون ماسیده بود کم کمک با دستهای زبر خودش پاک بکنه حالیه ؟ می‌دونی بابامون چند سال پیش عمرش رو داد به شوما هر چی خاک اونه عمر تو باشه مَرد زحمت کشی بود خدا رحمتش کنه ننه هم کور و زمین گیر شده ، ای دیگه پیر شده بیچاره غصه‌ی ما پیرش کرد غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد ، حالیته ؟ اما راستش چی بگم تقصیر ما که نبود هر چی بود زیر سر چشم تو بود یکاره تو راه ما سبز شدی ما رو عاشق کردی ما رو مجنون کردی ما رو داغون کردی ، حالیته ؟ آخه آدم چی بگه قربونتم حالا از ما که گذشت بعد از این اگه شبی نصفه شبی به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشا رو هم بزار یا اقلا دیگه اینجوری بهش نیگا نکن آخه من قربون هیکلت برم اگه هر نگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه پس باس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه .
این پرده‌ی شهر قصه رو خیلی دوست دارم ، خیـــــــــــــــــــلی ... خر ِ شهر قصه رو هم خیلی دوست دارم خیــــــــــــــــــــــلی !

هیچ نظری موجود نیست: