جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۱
امروز ساعت 2:30 تو اتاقش مهمونی بود یه مهمونیه وبکمی پس بلیزش رو عوض کرد یکم آرایش کرد و شروع کرد به جمع کردن اتاقش همهی کتابهای روی میز رو چپوند توی کوله پشتی و درش رو محکم بست ... دیگه همه چیز مرتب بود تا 10 دقیقهی دیگه یه سری همخون اون ور وبکم بودن و یه سری همخون تو اتاقش این ور وبکم . با صدای جیغ مودم دیگه همه کمکم اومدن ، هر چی با خودش کلنجار رفت دید اصلا حوصلهی مهمونی رو نداره آخه دیشب با همشون گپ زده بود اصلا خودش قراره امروز رو گذاشته بود پس آروم از اتاق رفت بیرون و شروع کرد به پاک کردن آرایشش و خودش رو با تلویزیون سرگرم کرد .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر