دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۱

من هی می‌خوام افشاگری نکنم ، نمی‌شه ! آقا ما 5شنبه با تنی چند از دوستان رفتیم به یکی چند از کافی شاپان ! اولش نمی‌دونستیم مهمون یه دوست مهروف هستیم واسه همین یادمون نبود شام امشب و ناهار فردا رو هم اونجا بخوریم بعد که هر کی یه چیزی خورد فهمیدیم مهمون یه دوست مهروف هستیم حالا همه‌ی اینها قسمتهای خوب و خوش ماجرا بود . اصل قضیه اینجاست که من از فرداش دچار یک بیماری سخت شدم !! اصلا از کجا معلوم توطئه در کار نبوده ؟ من و بردن اونجا به قصد کشت حالا عملیات با موفقیت انجام نشده !(دختره‌ی بی چشم و رو)
D:

هیچ نظری موجود نیست: