صبح با صدای در زدن بیدار شد اول فکر کرد داره خواب میبینه یا صدای این رادیوی بیچاره است که نیم ساعته روشن شده تا از خواب بیدارش کنه اما یهو به خودش اومد دید صدای در اتاقشه ، از رو تخت اومد پایین و با عجله رفت قفل در و باز کرد.
-اونی که پشت در بود اومد تو و طبق معمول با عصبانیت گفت : چرا در و قفل کردی ؟
هر چی فکر میکرد یادش نمیاومد دیشب کی در و قفل کرده پس اونم جواب داد : یادم نمیآد
- فکر کرد داره مسخرهاش میکنه پرسید : هان ؟
اونم باز گفت : یادم نمیآد . و رفت رو تخت زیر لحاف گرمش دراز کشید واقعا هم یادش نمیاومد دیشب یه بار در و قفل کرده بود و بعد از اینکه اشکهاش تموم شده بود دوباره قفل در و باز کرده بود ...
نیم ساعت بعد
صدای جیغ مابکرو ویو که یه نصفه لیوان شیر توش در حال گرم شدن بود توی همهمهی صدای همزن برقی که داشت یه ذره آب جوش و قهوه و شکر رو میزد پیچید دیگه قهوه به اندازه کافی کف کرده بود پس رفت شیر گرم رو آورد و این کف قهوه رو ریخت روش و نشست پشت میز و شروع کرد به نوشیدن و فکر کردن ، فکر کردن به اینکه بازم صبح شده اون باید ادامه بده .
و آدمها دو دسته اند دسته اول نامه می دهند و دسته ی دوم به آزار دیگران ادامه ...اما نه : دسته ی دوم به آزار دیدن ادامه ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر