جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۱

صبح جمعه ، هوای ابری ، هیچکس خونه نیست ، مملکت امن وامان است ، یه ذره آدینه گوش دادم ، یه ذره صبحانه خوردم ، یه ذره وبلاگ خوندم ؛ الان هم روبری این لوح شیشه‌ای چمبرک زدم و ... داریوش داره "چشم من" رو می‌خونه ... سرنوشت چشاش کوره نمی بینه ... اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی‌آد ...

هیچ نظری موجود نیست: