شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۱

دلم نگرفته ، حالم هم خوبه ، فقط یه ذره چشام درد می کنه یعنی سنگینه نمی دونم واسه چی ، یواش یواش داره طاقتم طاق می شه ولی می گم منم خوب پوست کلف شدم ها دیگه زمین و آسمون رو هم ازم بگیرن ککم نمی گزه راستی دیشب شب خوبی بود دیشب که نه فکر کنم امروز صبح بود شایدم ... حرفای ملایم ، سکوت ملایم ، حس خوبی بهم داد اِ الان صدای تیلیک تیلیک می آد فکر کنم بارون داره به پنجره می کوبه ، ببخشید من باید برم !

هیچ نظری موجود نیست: