جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱

بچه هایی که قبلا هم اینجا رو می خوندن می دونن که من 5شنبه ها کلاس دارم تازه اینو هم می دونن که من 5شنبه ها فقط به عشق استاد عربی می رم کلاس !!!! تازه هفته ی دیگه هم آخرین روز دیداره و کلاس عربی تتوم می شه و من می مونم و غم فراق !!!
مقدمه
دیروز از اون 5شنبه ها بود نازنک نارنجی واسه اینکه من غم فراق و این چیزا رو فراموش کنم اومد دنبالم دم آموزشگاه و درست از ساعت 1:15 که ما از آموزشگاه اومدیم بیرون تا ساعت 4 صبح یه بند و پی در پی داشتیم می خندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم وای که عجب روزی بود .
ماشین سواری
مثل خنگ ها از سر عباس آباد تا ولیعصر رو سه کورس ماشین عوض کردیم !! آخه بچه عاشق شده بود هی یادش می رفت از کدوم ور باید بریم ولیعصر ! تازه به خاطر اینکه ماشین نداریم و موبایل نداریم کلی غصه خوردیم !!!!
اردو
طی یک اردوی کاملا فرهنگی ورزشی منو برد یه جایی تو مایه های پایین شهر و یه عالمه هارتل و وسایل ورزشی خرید ! و فقط خدا می دونه از اینکه تو پایین شهر داشتم راه می رفتم چقدر ادعام می شد و به چه چشمی این پایین شهری های خاک بر سر رو نگاه می کردم !
نهار
برای اینکه قیژ ویژ شکممون رو ساکت کنیم یه ساندویج تخم مرغ با نون اضافه از اغذیه فروشی گرفتیم کنار اون جوب ولیعصر نشستیم و دو تایی گاز زدیم !!!
حال من با تو
قابل ذکر است که تو تمام این مدت من به شدت هر چه تمام تر حالم بد بود و هر 15 دقیقه یک بار می گفتم : من حالم بده ، من ببر ! البته اینکه من حالم بد بود هیچ تاثیری در شدت دلقک بازیم نداشت و هیچ چیزی نمی تونه مانع از دلقک بازی بشه طبق معمول هم زمان و مکان اصلا مهم نیست !!
نتایج اخلاقی
تازه ماجرا شروع شده بود چون تو تاکسی به نتایج خیلی مهمی رسیدیم اول اینکه یه بلاگ اسپات بزنیم اسمش رو بزاریم جواداسپات (Javadspot) و دیگه آدرس هامون رو منتقل کنیم اون جا مثلا اینجوری :
http://narenji.javadspot.com و http://prancess.javadspot.com
و تو تاکسی کلی به ظفر دات کام و عمران دات کام و الباقی قضایا که بی ربط هم به وبلاگستان نیست خندیدم البته در پاره ای موارد دیگه ریسه می رفتیم !!!
اتاق من = اتاق پرو
بعد از اینکه زلزله وار پامون رو گذاشتیم تو خونه اوضای اتاق من دیدنی بود یک عالمه لباس ریخته شده بود کف اتاق و یه خانمی نمی دونم چرا حدود 12 ساعت فقط مشغول پرو بود منم مشغول ادا اتوار در آوردن و نظرهای ضد و نقیض دادن بودم سرانجام مراسم پرو ساعت 6 صبح فردا به سلامتی به پایان آمد.
حمید باکری
نازک نارنجی مثل پیر زنها نخ سوزن به دست شروع کرد به بته جغه دوزی منم مثل ننه جون ها شروع کردم به چنگ زدن سر آستین یه لباس معلوم الحال در یک تشت رخت شوئی مجهول الهویه ! تو همین اثنا طبق معمول که بچه نمی تونه زبون به دهنش بگیره همین جوری داشت حرف می زد و می گفت که آره حمید باکری گفته دو دست لباس واسه آدم کافیه منم که به شدت مشغول چنگ زدن سر آستین مزبور بودم یهو متفکرانه گفتم : اِ حمید باکری ، چه اسم آشنایی ، وبلاگ داره ؟ که دیگه دوتامون مردیم از خنده و من تازه یادم افتاد که اِااااا حمید باکری اون شهید معروفه است بابا !!!!!!!
مراسم محترم قر
از جمله مراسم هایی که همیشه اجرا می شه مراسم رقص و قر این چیزاست که همیشه با این جمله که : مانا پاشو یه هلکوپتری بزن شروع می شه !!! خلاصه تا اونجا که تونستیم با آهنگ های شیش هشت خودمون رو تکان تکان دادیم و من اصلا نمی خوام بگم که چقدر رقصم خوبه و همه ی دنیا جلوم کم می آرن ! تازه نمی خوام بگم که یه شوی خنده دار مال سده ی هشت هجری رو دیدم که هاتف توش می خوند : سر زنگ هندسه ... !!!!!!!!
مسنجر
حالا نوبت مسنجر ها بود که طی یک دعوای اساسی اول اون کانکت شد و آخر من ، البته استثنا" این دفعه به این نتیجه نرسیدیم که کامپیوتر خونه ی ما به دو تا کیبورد احتیاج داره ! راستی دیشب یه آقاهه آنلاین بود که هر چی بهش می گفتم آقا اجازه؟ آقا اجازه؟ ، اجازه نمی داد بهم !!
خواب
دیشب تا صبح یعنی از ساعت 4 تا 6 یه بند داشتم موهای این خانم رو که از بس وول می خورد دم به دقیقه می رفت تو دهنم می جویدم !
دزدی
خیالت راحت من که نمی گم صبح کلید خونه ی ما رو دزدیدی و آفتاب نزده در رفتی !

*پایان*

 

هیچ نظری موجود نیست: