چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱

● دیشب 4شنبه سوری بود ؟ من که نمی دونستم اصلا هم غصه نخوردم که نمی دونستم ماها عادت کردیم به هر بهانه ای روزای خوب رو جلو بندازیم ! آتیش بازی رو خیلی دوست دارم اونم فقط تو حیاط بزرگ مامان بزرگ با صدای بلند نواز و جمع فامیل ... پس تا 27ام !
● صبح رو با یه خبر بد شروع کردم نه خدایا با دو تا خبر بد دلم می خواد داد بزنم : " به درک" این به درک معنیش اصلا به درک نیست این به درک یعنی اینکه من خیلی عصبانیم و چون خیلی عصبانیم نمی تونم فکرم رو جمع کنم پس به درک! دیگه اصلا حوصله ی اتفاق و حادثه و هیجان رو ندارم اشباه شدم از همه ی اینها .
● سر درد می گیرم تا پای کامپیوتر می شینم درست از همون روزی که دکتر گفت باید خیلی کم جلوی مانیتور باشی من 20 ساعت از 24 ساعت پای کامپیوترم .
● این آهنگی که این پایین نوشتم دو سه روزه بد جور تو دهنم افتاده هنوز هم داره تو ذهنم چرخ می زنه .

هیچ نظری موجود نیست: