جمعه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۲

من اصلا دوست نداشتم مطلب پايين رو بنويسم اما نوشتم ! نمي‌دونم چرا احساس روراستي با وبلاگ خفم كرده بود ! درست مثل امروز كه يكي يه آن جو گرفتش و نزديك بود دستمو بشكنه !
مي‌خوام يه ذره وبلاگي بنويسم من بالاخره بعد از يك ماه و اندی وقت كردم لوگوهايي رو كه دوست دارم به وبلاگم اضافه كنم الان اگه سوار scrollbar بشيد و طي طريق كنيد به پايين وبلاگ يه چيزي حدود 50 تا لوگوي سر و ته می‌بينييد طبق معمولی به ترتیب رنگ !! كه البته من هيج تضمينی نمي‌دم كه فردا هم همشون همين جوري اون پايين باشن !!
يه ذره هم از رفت و آمدها بگم : هم همه اينا رفتن! من تازه بهشون لينك داده بودم :( نمي‌خواااااااااااااااام ، عوضش مونس و عمو حميد برگشتن و من انقدر ذوق كردم كه خدا می‌دونه آخه مگه می‌شه وبلاگستان بدون مونس و بدون نوشته‌های عاشقانه از يار ؟ نمی‌شه ديگه ! (به من می‌گن خواننده‌ی وفادار) آخه ما كجا عكس‌ها و نوشته‌های خدا پيدا كنيم جز پيش عمو حميد آخه من كجا می‌تونم به راحتي نظر خواهی عمو حميد وراجي كنم !
این روزا همون قدر که حوصله‌ی وبلاگ نوشتن ندارم همون قدر هم حوصله‌ی وبلاگ نوشتن دارم ! یه چند وقتیه درست از اولین روز عید بعد از هر مطلبی که پست می‌کنم به خودم می‌گم این مطلب رو دیگه می‌زارم چند روز بمونه و یه نفسی می کشم ! اما باز شب که می‌شه یه موضوعی پیدا می‌شه که دلم می‌خواد بنویسمش و باز فرداش همین آش و همین کاسه نمی‌دونم این معنیش چیه ، امیدوارم معنی بدی نداشته باشه ;)

هیچ نظری موجود نیست: