پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۲

یه چند روزی به دلایل امنیتی متواری شده بودم ! من دیدم خونه ی ما شده سفارت و هی تاراق تاراق تلفن به صدا در می آد و هی صبح تا شب داره خبر مخابره می شه و من اگه روزی 20 بار هم از مامانم بپرسم چه خبر ؟ باز یه چیزایی جا می مونه ! هتل شدن خونه هم مزید علت شد که من تصمیم بگیرم کوچ کنم به یک نقطه ی آرامش خیز و بدون کامپیوتر که همانا خونه ی مامان بزرگ می باشد و در کمال صلح و آرامش بدور از تکنولوژی و تمدن (!) درس در وکنم . الان هم اومدم مهمونی (خونه ی سابق) تعطیلات آخر هفته‌ رو سپری کنم !!
راستی امشب یه کسی رو می بینم که n سال ِ ندیدمش ، خیـــــــــلی ذوق دارم .

هیچ نظری موجود نیست: