یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲


هديه

چگونه من فوت کردم
يا: روزانه‌هاي مصيبت بار يک آدم اصولاً خنگ و بي‌غم و سوسول!

ديشب ساعت هفت من رو از پاي کامپيوتر بلند کردن که بريم «خونه مبارکي» يکي از آشناها.
يه دختر دارن دو سال از من بزرگتره و دانشجوي مترجمي فرانسه هستش.
من از وقتي ني‌ني بودم فرانسه رو دوست داشتم، از ادبياتش گرفته تا آثار تاريخي و زبون و مردم و باقي چيزهاش! ميسا هم مي‌دونست. واسه همين نشست براي من يه قطعه به زبون فرانسه خوند. لهجه‌اش خيلي بد بود! زد توي ذوقم! بدم اومد! و در اثر توي ذوق خوردگي دچار دوگانگي شديد افکار شدم. حالا موندم اگه کسي ازم پرسيد قهرمان محبوبت کيه بگم ناپلئون بناپارت يا مثلاً کوين ريچاردسون؟!
ساعت نه ما برگشتيم خونه. من نشستم پاي کامپيوتر که يه ميل بزنم واسه ايشون، بعد از قضاي آمده اين‌يکي‌شون هم وصل بود و ما نشستيم به چت کردن. هر دومون هم خوابمون مي‌اومد و صبح کلي کار داشتيم. وقتي با تذکرات بابام بلند شدم ديدم ساعت چنده؟ ده و نيم! خواب از سرم پريده بود، يک عالمه خنديده بودم و معده‌ام درد مي‌کرد. اي‌ميل هم نزده بودم!! رفتم بخوابم که طبع شعرم گل کرد مرثيه‌ي در خور توجهي سرودم که با داستان سوگ سياوش کاملاً برابري مي‌کنه و عنوانش هست «مارمولک محبوبم» که در آخر مي‌نويسم تا کسي ازش محروم نمونه!
بعد هم در اثر ذوق زدگي و تفکرات رويا گونه‌ي آخر و عاقبت خودمون و شهرتي که نصيبمون ميشه تا ساعت يک خوابمون نبرد و نشستيم امضا تمرين کرديم تا روي عکسامون رو امضا کنيم و به قيمت گزافي بفروشيم.
صبح هم با شادابي و نشاط بلند شديم رفتيم سر کار. اول صبح هم اينجوري شروع شد که آقاي ح.ز. از کنارم رد شد و جواب سلامم رو نداد!! اين آقا که معروفترين و گرونترين دبير شيمي اهوازه و کلاس خصوصي‌اش سه سال پيش جلسه‌اي پنجاه تومن بوده، ظاهراً فکر کرده جواب سلام يه پشت کنکوري رو دادن براش اتلاف وقته. نزديک بود يه هزاري دربيارم و بدم بهشو بگم: «اين هزينه‌ي جواب سلامتون، لطفاً مودب باشيد!»
ديگه اونجا مثل هميشه بود و ساعت دوازده و نيم.... من با يه تصادف وحشتناک مردم!
مدرسه‌اي که من توش کار مي‌کنم (و راهنمايي و دبيرستان توش درس خوندم) يه حياط فوق‌العاده بزرگ داره که ظهر، سرويساي مدرسه توش پارک مي‌کنن. امروز وقتي زنگ خورد من در حال صحبت کردن با يکي از همکارام از توي حياط مي‌گذشتم و حواسم به سمت راستم نبود که يه دفعه.... ترق!!! يه چيزي محکم خورد به سرم و صداي ناجوري توي مغزم پيچيد و به قاعده‌ي يک متر اون طرف‌تر پرتاب شدم!
وقتي سياهي رفتن چشمام برطرف شد برگشتم ديدم يه ميني‌بوسه داشته عقب عقب مي‌اومده، سرعتش هم حدود سرعت حلزون بوده، و راننده‌اش بدون اين که به عقب نگاه کنه مي‌اومده و از بين حداقل سيصد چهارصد نفري که اون موقع توي حياط بودن کله‌ي بي‌صاحاب منو گيرآورده که بزنه بهش!!!
خلاصه من رو با سلام و صلوات بردن توي دفتر مدرسه که بشينم و مانتوم رو تميز کردن و کلي آب ميوه برام آوردن. هرچي هم مي‌گفتم حالم خوبه، مگه به گوششون مي‌رفت؟! تازه يکي اون وسط برگشت پرسيد شماره‌ي چشمت چنده؟ گفتم چهار. گفتي آخي! نکنه ماشين به اون گندگي رو نديدي؟!!!
بعدش هم رسوندنم خونه. واي چه کيفي داشت! از اين به بعد هرروز مي‌زنم به ميني‌بوس‌ها!!!
اين هم شعر بي‌نظير من:
مارمولک محبوبم مرده است
مرثيه‌اي برايش بسرائيد
از نخستين گام تا آخرينش
که تولد بود و مرگ
مرثيه،اي برايش بسرائيد
تا در تاريکي شب آهسته در گوش تنهائيم زمزمه کنم
آخر من خفاش شب هستم.
مرثيه‌اي بسرائيد
مارمولک محبوبم مرده است.

خوش باشين

هیچ نظری موجود نیست: