پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲
هديه
شب ميباشد. همه خواب ميباشند. امروز خانواده آمدند: مامان و بابا و يک عدد خواهر. خانم مادر در بدو ورود تريپ لاو ترکوند و ماچ و بوسه راه انداخت. انگار نه انگار عمر دوري ما از هم، همهاش يازده روزه. آقاي پدر هم نگاهي انداخت و به زور جواب سلام داد. انگار نه انگار يازده روزه چشمش به جمال ما روشن نشده. (نميدونم اين طفلکا چيکار بايد ميکردن که من پسند کنم!!)
خونه شلوغه. يه دقيقه به ميل خود بودن محاله. همه گير سه پيچ ميدن به آدم. دهانت را ميبويند/مبادا گفته باشي دوستت دارم.
لحظه شماري ميکنم واسه دوشنبه که برگرديم اهواز.
با خواهر و برادرا گپ مفصلي زديم. در مورد همهچي. تحليل کامل مسائل سياسي، اجتماعي، روانشناختي، فلسفي و محض خاطر مامان جنايي! (محمدخاني و لاله و شهلا و اينا!)
هيچ ميدوني بهت دروغ گفتم؟ سه شبه از عذاب وجدان خواب ندارم!
امروز بوي سيامک مياومد!
امشب يه ربع به دوازده يه برنامهي مستند از شبکهي خبر پخش شد در مورد بازي استقلال اهواز و سپاهان. به عنوان يک عدد آدم تهراني (شخصيت و خاستگاه اجتماعيام در عرض اين مدت فراموشم شده :))) که برنامه رو نگاه ميکنه، به نظرم اومد مردم اهواز همهشون لهجهي عربي دارن، همهشون دوربين نديده هستن و بيفرهنگن و امثالهم. بابا به خدا، به پير، به پيغمبر اينجوري نيست! چرا هر چيزي که در مورد مردم جنوب هست اونها رو مردمي دور از تمدن و فرهنگ نشون ميده؟ از کتاب گرفته تا فيلم و سريال و اينم از فيلم مستند. اون هم از کتاب ديني دوم دبيرستان! اونم از زيتون که توي وبلاگش از پدري مينويسه که دخترش رو به جرم صحبت کردن با يک مرد ميکشه و هيچکس کاري باهاش نداره و سرافراز توي خيابون راه ميره. پناه بر خدا! چرا به جاي تکرار اين حرفها که فقط باعث اشمئزاز و تنفر و برداشت نادرست ديگران ميشه، سعي نکنيم کاستيها رو از بين ببريم؟ (شعار هم بلد بودم بدم و خبر نداشتم! اصلاً خودم با اين تيکه مخالفم که بعضي چيزا رو نبايد گفت. اگه چيزي انجام ميشه، به زبون آوردن و تحليل کردنش کار مفيديه. البته اگه بيطرفانه باشه. مثلاً نگاه کنين چقدر در مورد ظلم و جنايت آلمانيها نسبت به يهوديها، و کشتار بيرحمانهي اونها حرف زده شده؛ اما هيشکي در مورد احساس و دلايل آلمانيهايي که اون کارها رو انجام دادن هيچي نگفته، فقط اونها رو رواني نشون ميدن، طوري که آدم خيال ميکنه از کشتن لذت ميبرن. تنها کتابي که من در مورد احساس يه سرباز آلماني نسبت به اون جنگ خوندم، کتاب آدم، کجا بودي؟ از هاينريش بُل هست که ناتالي چوبينه ترجمه کرده و ترجمهاش خيلي بده.)
اين روزا يه جوري شدم. يه جوري که دلم ميخواد بزنم توي گوش خودم و سر خودم فرياد بکشم: «هديه چهات شده؟» اندر فوايد ديدن مکرر سريالهاي تلويزيون و عيد فطر و مصاحبهي انواع شبکهها با انواع بازيگرها. بابا يه استراحتي هم به ما بدين!
برم استراحت کنم :))
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر