چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۲
هديه
هشدار: خواندن اين مطلب خطر ابتلا به بيماري افسردگي ماژور را داراست!
خيلي خسته شدهام. از همهچيز. از هواي ابري دلگيري که نميبارد. از تکرار بيهودهي روزها. از جنگيدن و رسيدن به هيچ. از ديدن او که هست و نيست، و از ديدن تو که هستي و بودنت را ميبينم و نميخواهم.
خستهام. از تنهايي، دلتنگي، غريبي.
خستهام. از اين بغضي که در گلو مانده، بيآنکه سروا کند.
از حرفهايش، نگاههايش، خندههايش.
از ديوانگيهايي که در من محبوسند و مجال رهايي نمييابند.
از اين سيب سرخي که در دست گرفتهام، اما شهامت دادنش را به تو نمييابم، مگر بعد از پژمردگي، بعد از خرابي، بعد از فساد. مثل خيال شيريني که در يک شب مرطوب پاييزي، در آغوش هرزهاي ناپاک، لباس معصوميت را از تن درآورد.
نصيب من از اولين باران پاييزي، تنها لبخند حسرت بود و ديگر هيچ.
عذابم ميدهد؛ دوستم ندارد. ميدانم. وظيفه شدهام انگار، ديگر فرزند نيستم. مهر مادري دروغ است. اين را فرياد ميزنم هربار و نميشنود.
حرفهاي تکراري من و تو، جواب ندادنهاي من و تو، جواني من و تو، همه ميگذرند و فراموش ميشوند. باور نداري؟ هيچ نگو.
خسته هستم. از آدمهايي که در نگاهشان سه چيز بيش نيست: ترحم، خشم، تحقير.
عاشقي مثل افسانههاي دور است براي من.
و تو، دورتر از هر چه اميد رسيدن است.
خسته هستم، حتي از وجود داشتن.
خسته هستم. آنقدر که ابديتي فرصت استراحت ميخواهم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر