شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲


Mana

آقا این دختره که اسمش هدیه است فردا دارد بر می گردد ، به همین مناسبت امروز گود بای پارتی ای در یک خیابان بارانی بر پا کردیم بسی شکوهمند !! ابتدا که زیر باران حتی با چتر مبادرت به خوردن سمبوسه کرده و به تلاش خود جهت یافتن دو عدد موجود مُچتر (بر وزن مدرج!) ادامه دادیم سپس یکی یک عدد بستنی قیفی با طعم کاکائو خریداری کرده و باز با چتر زیر بارون به پاساژ گردی پرداخته و تمام سعی خود را مبذول داشتیم تا گوشه های چتر را در چشم عناصر ذکور کرده و موجبات کور شدن هر چه بیشتر آنها را فراهم آوریم که بسی نا موفق عمل کردیم !! و طی یک عملیات ناجوانمردانه من متوجه شدم که شلوارم تا زانو از باران خیس و گلی شده استه می باشد و از آنجایی که بسی هوا رمانس بود به سرودن چند بیت شعر پرداختیم که به شرح زیر است :
ولگردی های آدمی را
باران ترانه ای می خواند
و بی پولی هایش را
فروشنده ی خاک بر سر نادیده می گیرد !
- مارگوت بیکل ِ ثانی - !!
در پایان هم هدیه ی نامبرده حدود 9 تا و خورده ای مرام خرج کرده می باشد و مرا تا سر خیابون مذبور با چتر همراهی کرد می باشد و سپس پس از تحویل اکتبه به خداحافظی پرداخته شدیم و یکدیگر را بدرود بگفتیم ، باشد که آمرزیده شود !!

هیچ نظری موجود نیست: