یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۲

برف بازي ديروز بد مزه داد !

:: هنوز دارم فكر مي كنم عمو مجيد صبح كه با مقنعه و مانتو منو ديد يه ساعت داشت به چي مي خنديد !! ولي خب به هر چي مي خنديد به اين همه سوقاتي خوراكي مي ارزيد !!

:: تعجب كردي كه درست حدس زدم ، بقيه اش رو كه گفتي نمي دونم يهو چي شد ، خودمو جاي تو ديدم تو رو جاي خودم ديدم ، نمي دونم ، حالم عوض شد .

:: يه چند وقتي ِ تصميم گرفتم يه خداي جديد واسه خودم بسازم هيچ با اين خداهايي كه اديان مختلف معرفي كردن حال نمي كنم !!

:: سرو لرزاني كه سر چهار راه هر ور باد ايستاده بود !!

هیچ نظری موجود نیست: