شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۳

طلسم شكست و باران نيامد ، ششمين شنبه آفتابی شد و ياد خيابان خاطره هم بيرنگ ، هنوز رفتار تو اما تابع خوشحالی من است مثل آفتابی كه شنبه را بی باران می كند باور نمی كنی اما از آن هم بدتر ، اين مصالح ساختن دوباره ام را از هر طرف كه جمع می كنم تمامی ندارد ساختمان نيمه كاره شده ام در يك شنبه ی آفتابی كه اگر بارانی بود بهانه ی نساختن داشتم اما آفتاب مزخرفش بهانه ی سردرد چند روزه را هم دريغ می كند ، اين روزها اگر استيصال دختر جوان شلاقم نمی زد روزهای بهتری می شد يا اگر پسر بچه انقدر حالم را نمی پرسيد يا اگر شطرنج باز آچمزم نمی كرد يا اگر ... اگرها را رها می كنم و از امروز روزهايم روزهای بهتری می شود ، لعنت به آفتاب مزخرف كه بهانه ی خوب نبودن را هم دريغ می كند !

هیچ نظری موجود نیست: