شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۳

داشتم فكر می كردم كه همين الان كجا هستی ؛ يا در ارتفاعات تبت يا كوه های آلپ ، اگر تو هم بخواهی فكر كنی كه من كجا هستم بايد بگويم در جزيره ی شمالی هستم چند وقت بيشتر است كه به اين جزيره آمده ام ، جای خوبی است ، روزهای پر آفتاب ، يك عالم آبی ِ دور تا دور ، يك طلوع صبح يك غروب شب و سر سبزی جزيره .
من در جزيره يك درخت دارم يك درخت خيلی بلند يعنی بلند ترين درخت جزيره بهترين دوست من است يك بهترين دوست واقعی من اينجا يك آسمان هم دارم آسمان جزيره ی شمالی مال من است هر چقدر هم كه دور باشد هر چقدر هم كه گاهی آفتابي و گاهی ابری باشد باز هم هميشه آسمان من است ، يك وقت هايی از دور قايق هايی می بينم يكبار يك قايق شكسته اين طرفها پهلو گرفت فكر می كنم قايق دوستم باشد واقعا يك دوست خوب .
امروز از اينكه ديدم قايق اين همه سالم و نو شده زياد خوشحال شدم شايد نبايد بگويم كه امروز از قايق كه دور شدم فكر كردم كه ديگر قايق را نمی بينم ، شايد بايد می گفتم خب آخر من فقط يك درخت و يك آسمان و يك قايق بيشتر ندارم .
اينجا گاهی آدم های بيكار "جزيره گرد" هم می آيند من از بعضی از آنها هيچ خوشم نمی آيد چون آنها آدم را ياد خشكی می اندازند و اين خيلي بد است اما با بعضی از آنها چند كلمه حرف می زنم و كمي هم لبخند و اين حس خوبی دارد ، ولی فكر مي كنم بهترين چيز جزيره ی شمالی همان درخت من و آسمان من است و قايق .

هیچ نظری موجود نیست: