پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۳

اعصابم خسته است .
كوچه های نواب تموم نمی شن كاش تموم نشن يعنی . ديوار مخملی ِ خونه بزرگه خراب نمی شه كاش نشه يعنی . مملكت كثافت رو آتيش بزنن كاش آتيش بزنن يعنی . ديوار كنار تخت من دست خط خودم روش نيست همش دست خط توئه . اين گوشيه رو عوض نمی كنم هر چقدر هم خش خش كنه خاطره دارن ازش همه . بين ساعت دوازده تا يك شب 119 گرفتن رو عوض نمی كنم با چيزی . صدای استاد : خوب به حرفام گوش بده شايد ديگه فرصت گفتنش پيش نياد . هديه زنگ می زنه حرف می زنيم ياد اون شب می افتم كه رو ديوار گفتم بنويس : شريك عمر من نيستی شريك لحظه هايم باش . پانيذ راه می افته بره می گم تو مودش نيستم . ديشب كه همه خواب بودن دوست داشتم يه روز صبح پاييزی پاشيم اتفاقی جور شه بريم نفس عميق . نذر می كنه به انتخاب من يه آهنگ عصار رو بزاره بك گراند ميوزيك وبلاگش . واسه امتحان زبان شناسی يه روز بيشتر وقت ندارم بد نيست از الان بخونمش .
اصلا نمی شد حدس زد امروز چند شنبه بود .

هیچ نظری موجود نیست: