من : قول می دی ديگه از شنبه ها ننويسی ؟
خودم : ننويسم ؟ چند وقت ؟
من : نمی دونم ، چند وقت ! يا فقط شنبه هايی كه توش واقعا اتفاقی می افته رو بنويس
خودم : مممم شنبه ها خودش اتفاق ِ ...
من : بس كن، داری زيادی شورش می كنی
خودم : حالا می شه امروزو بنويسم ؟ آخه مهمه
من : چی می خوای بنويسی مگه ؟
خودم : اينو « امروز نحسمين شنبه است ؛ دوازدهمين هفته نيز گذشت و نوبت به سيزدهمين شنبه رسيد .
من(می پره وسط حرفم) : وايستا بينم ! تو كه قرار بود شمردنشون رو تعطيل كنی
خودم(می پرم وسط حرفش) : تعطيل كرده بودم رسما ، امروز تقويم جلوم باز بود، ديدم شنبه است، گفتم زشته ندونم چندمين شنبه است !
من : لوس ، بقيه اش رو بخون ببينم ديگه چه دسته گلی به آب دادی
خودم : نه روز ديگر درست می شود سه ماه ، سه ماه يعنی يك فصل ، يك فصل از چهارفصل يكسال و يكسال از نمی دانم چند سال عمر من و تو ..
من : جنبه ی تقويم نداری ، تحريمش می كنی !! ادامه هم داره حتما ؟
خودم : فقط يه جمله
من : بدو
خودم : و روزی می رسد كه شمار روزهای نبودنت از روزهای بودنت سبقت می گيرند .. »
من : پووووووووف آدم نمي شی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر