یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۳

" ببين " های بارور شده ات امروز ساعت چهار بعدازظهر فارغ شدند آن هم چه فارغ شدنی يك دو قلو روی دستم گذاشتند و حسابی شكه ام كردند . اول سعی كردم ابروهای بالا پريده ام را بياورم پايين و كلماتي مانند wow ، God و چرا؟ را از ذهنم بيرون بريزم ، دوم مسائل را طبقه بندی كردم و هر چيز را گذاشتم يك طرف ، بعدش كمی به صدای فكرهايم گوش دادم كه هر كدام چيزی می گفتند و هزار اگر و اما برای خودشان رديف كرده بودند ، دست آخر هم صدای فكرها را با يك فرياد آنچنانی بريدم و شروع كردم به خنديدن و شوخی كردن با موضوع ، الان هم به سلامتی قائله ختم به خير شده و من هنوز " ببين " های ترا عقيم می دانم .
من همانم تو همان .

هیچ نظری موجود نیست: