شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳

«آدمها دوزخ يکديگرند» و ما عاشق دوزخ . اين فرصتي است که به من داده شده است . صبحي اينچنين از تخت پايين نيايم و به زنگ هاي تلفن بي اعتنا باشم و کتاب هاي خوانده را بازخواني کنم . شايد کاري از دستم بر آمد براي او که ديشب آمده بود اينجا و زجه مي زد شايد کاري از دستم بر آمد و انجام ندادم . اين روزهاي اسم دار را دوست نداشته باشم که يعني فقط امروز فرصت داريد که زورکي به هم لبخند بزنيد . مبل جلوي تلويزيون را دوست داشته باشم که غرق در بزرگي اش و تصوير و صداي کنسرت عصار که مي گويد :‌ ولي من حرفمو پس نمي گيرم . شعر فروغ را هم دوست تر داشته باشم که مي پرسد : چرا نگاه نکردم؟ تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند ... و من نگاه نکردم.
و اينجا را ... نه بي مهري از اينجاست که مرا با خود غريبه کرده . هنوز چند بار ديگري بايد تاس بياندازم و بعضي دندان ها را از ريشه بکنم . آنوقت فردا شب آرام مي خوابم ، مي دانم .


هیچ نظری موجود نیست: