استاد فرمودن به عنوان کار ترمی
یه داستان ترجمه نشده آلمانی رو
ترجمه کنید هزار تا بلا هم سرش بیارید .
فی المجلس یاد گیل گمش افتادم !
من و شاملو هم که این حرفا رو نداریم !!
oo شنبه ها عصر
جای کلاس ِ داستان نویسی
باید برم سر کلاس گرامر
استاد کت و شلوار می پوشه با کتونی
از اون پیر ِ مردهای فرز ِ
که تند و تیز درس می ده
و یه وقتها هم فحش می ده !
ooo از زیر پنجاه تومنی بزرگ
تا روی رو میزی های قرمز
با بوی نسکافه و عطر ِ مریم
یک فروند شخصیت ِ حقوقی ِ لپو !
حسن خطام امروز :)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر