جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳

از آن جمعه های آرام و لذیذ
با خواب سبک ِ صبح
و دیوانگی عصر
که من و پانیذ در آن باران به خیابان زدیم
و به چتر بدستان ترسو و چیزهای دیگر (!) خندیدیم
و یک عالم ترانه ی درست زمزمه کردیم
و پس از یک مترو سواری ِ پر ماجرا
از یک عالم تاب بازی ِ حسابی در هوای خوب غافل نشدیم
و شعرهای ناب خواندیم و عکس های نایاب گرفتیم !

آش رشته ی مامان بزرگ پز گرمم می کند
خلخال سبزم را به پای راستم می بندم
و به نوای نوار ِ آشنا لبخند می زنم و اینها را می نویسم

هیچ نظری موجود نیست: