تقویمم رو یک آذر مونده
بهادر می گه خواستم حضوری تشکر کنم
بچه ها گفتن واحد بوفه برداشتی ، دیگه مزاحم نشدم !
با خودم می گم واحد بوفه ، فکر بدی هم نیست
عجیب این فصلها عاشق بوفه ی دانشگاه می شم
سوفی بهم می گه با این عینکت شبیه فیلسوفا شدی
با خودم می گم ولی با این فکرایی که تو سرمه بیشتر شبیه خل ها هستم
استاد سین وسط ترجمه بنا کرده به تفسیر آیه ی : «ولعصر. ان الانسان لفی خسر.»
«قسم به زمان»
بعد از خرید کاپشن صورتیه حسابی دیرمون شده
روشی می گه به قول تو کاش زمان رو بشه نگه داشت
یک ساعت می رم رو منبر و توضیح می دم که چقدر با نظام هستی مشکل دارم
یکیش هم سر همین زمان ِ
که کاش می شد گاهی دیسکانکت شد و وقت رو ذخیره کرد
و یه وقتهایی وصل شد و نان استاپ ازش استفاده کرد
یا یه وقتهایی خدا ابرو باز کنه وسط روزها و هفته ها
برای رسیدن به کارای عقب افتاده حتی به استراحت های عقب افتاده
استاد سین در ادامه ی تفسیر آیه خیلی عامیانه می گه
«واقعا کار انسان تمومه ، همین که انسان شد یعنی که بازنده است»
یاد اون نوشته ام می افتم که اینجا نذاشتمش
« هممون بازنده ایم
فکرش را بکنید
نیازها ، علایق و خواستنی های نامحدود
کنار تمام مرزهای ِ محدود ِ اینجا که ما هستیم
و نا گفته نماند که رنگ آسمان ِ زمین همیشه همین است !
و من به رنگ ِ آسمان ِ زمین خرده می گیرم»
تعجب نکنید استاد سین وسط ترجمه گاهی می زنه به صحرای کربلا
و من فکر می کنم با این فکرای خل مآبانه شبیه پسره ی ملا لغتی ِ کلاس شدم
که به جای ترجمه کردن ، از کلماتی که نویسنده بکار برده خرده می گیره
بدون توجه به اینکه وظیفش فقط ترجمه کردن کلمات نویسنده است...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر