پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

نه دیگر وقتش بود
دخترک با عینک قرمز سرش را می چرخاند و به من نگاه می کند
دسته کیف قرمزش را روی شانه اش می اندازد و نگاهش را می چرخاند
دخترک با این سن کمش وقتی عینک قرمزش را بر می دارد
یا وقتی در کیف قرمزش را باز می کند مثل خانم ها به نظر می رسد
دستم را می گذارم روی صندلی
بر می گردد و با عینک قرمز چشمش می افتد به لاک قرمز ناخن هایم
همه آن روزبه من گفته بودند این چه وقت لاک قرمز زدن است
دخترک اما لبخند پهنی روی صورتش می نشیند
و انگار که احساس صمیمیت عجیبی کرده باشد
برایم به معنای خداحافظی دست تکان می دهد و من پیاده می شوم

۷ نظر:

ناشناس گفت...

عشق است
دخترکان عینک قرمز را عشق است
لاک های قرمز را عشق است
صممیت های عجیب را عشق است...!

ناشناس گفت...

تو روزی خواهی آمد .... ~

ناشناس گفت...

پرسپوليس سروره

ناشناس گفت...

صميميت آن هم با يک پرنسس. دابل يو - او - دابل يو

ناشناس گفت...

تا سه نشه بازی نشه

ناشناس گفت...

هوووم

ناشناس گفت...

دلم لك زده براي لاك قرمز