زنگ در را که زندند مثل همیشه دعوا بود که کی در را باز کند، عمو علی که آن روزها فرزند کوچک خانواده بود و هنوز هم هست، در را باز کرد. پست چی ِ کوتاه قد و مو سفید محله مان از روی موتورش پریده بود پایین و بسته را داده بود دستش. تصویر آشنایی بود هجوم ما بچه های قد و نیم قد فامیل به سمت بسته ی بزرگ ! اضطراب اینکه بسته مال کیست؟ آن روزها در این که محتویات بسته فوق العاده است شکی نداشتیم.
همیشه همین طور بود، دامن های رنگ و وارنگ، زرد مال بهاره، سرخابی مال بنفشه و سفید مال من، یک جفت کتانی کوچک برای آرش. یا عروسک های رنگارنگ، قورباغه سبز مال من، خوک صورتی مال بهاره و لاک پشت مال بنفشه، ماشین آبی برای آرش. یکبار انقدر به قیافه ی لاک پشت بنفشه خندیدیم که بزرگترها تاب نیاوردند و توی تاریکی گذاشتنمان پشت در تا بترسیم و کمتر بخندیم، ما اما از ترسمان بیشتر می خندیدیم، آن روزها ما به ترسمان هم می خندیدیم.
بهاره اما دختر خوب فامیل بود و هیچ وقت پشت در نمی ماند، کاری می کرد که همه دوستش داشتند، بهاره همیشه از ما جلوتر بود، زودتر از همه اجازه پیدا کرد موهایش را بلند کند، زودتر از همه به مدرسه رفت، زودتر از همه برجستگی های بدنش نمایان شد و حالا هم زودتر از همه حلقه دستش کرده است. بهاره توی واشنگتن زیر باران بله گفت. هنریک، نامزدش حسابی خوش تیپ و خوش هیکل است، از آن نامزدها که همه دوستش دارند.
بنفشه اما از جنس دیگری ست، جدی است و درونگرا، نمی دانم آخرش فلسفه خواند یا تاریخ، از آن هاست که لبخندهای نابی دارند از بس که دیر به دیر می زندشان. غذای ایرانی دوست ندارد، حرف کم می زند، از هواپیما هم می ترسد. معلوم است که ایران نمی آید هیچ وقت، اما با آرش میانه اش خوب است، میانه اش خوب است که یعنی زنگ می زند و در سه جمله مکالمه را تمام می کند: سلام، خوبی؟ دلم تنگ شده بود. واقعا فقط همین !
آرش کوچولوی آن روزها هم که وقتی ختنه اش کردند با آن شلوار سفید می دوید توی کوچه، حالا برای خودش یک پا همبرگر خور ِ شکم گنده شده است، علوم سیاسی می خواند و دوست دخترهای رنگ و وارنگ عوض می کند و هر وقت کسی می آید ایران می گوید زود برگردید بوش قرار است به ایران حمله کند !
یک چیزهایی را انگار اشتباهی گفتم از آن روز، عمو علی که با بسته آمد توی اتاق تنها کسی که دوید طرفش من بودم، دیگر نه بهاره بود نه بنفشه و نه آرش، آن روزها روزهایی بود که همه رفته بودند، بهاره بعدها گفت اوایل که رفته بودند فکر می کرده آمده بهشت ! معلوم است از زیر موشک باران ِ آن سالها نجات یافتن یعنی به بهشت رفتن ! موشک باران و معلم های بداخلاقی که خودکار لای انگشتهایمان می گذاشتند تنهای خاطره بچه ها از ایران است.
بسته را که باز کردم از ذوق داشتم می مردم، واقعا داشتم می مردم، این هم چیزی بود شبیه همان بهشتی که بهاره می گفت، این همه مداد شمعی و ماژیک و آبرنگ های چند رنگ و بزرگ که فقط و فقط برای خودم بودند، لازم نبود با کسی قسمتشان کنم، مطمئن بودم که دیگر آرش ورشان نمی دارد تا روی دیوار هر چه می خواهد بکشد و بعدش بیافتد تقصیر من و بنفشه. مطمئن بودم که هر رنگی بخواهم توی اینها هست، حتی رنگهایی که اسمشان را هم نمی دانم.
و اولین بار آن روز بود که دستم بوی مداد شمعی گرفت.
پ.ن : دوستان عز یز، من معلم دیوانه ای داشتم که این کار را می کرد، کلاس دوم بودم و هنوز خاطره ی گریه ی آن روز خوب یادم هست.
۶ نظر:
delam vase bachegiham tang shod. un moghe ke ba ye khoraki ya ye aroosak ya ye chiz rangarang onghadr khoshhal mishodam ke rooz ha mitoonestam maleke donya basham.
in rooza hata age khode donya ro ham behem bedan baz maleke hichi nistam.
چه خاطراتی داشتی
کل علی !
deltangi ra faryad mizanad!
راستش معلم های ایران هر عیبی داشتند حداقل از بعد از انقلاب هیچ وقت من نه دیدم و نه شنیدم مداد لای انگشت بگذارند! پس براین گفته شما سه فرض است
یک شما نسل قبل از انقلابید!
دو مدرسه کرپی میرفتید مثلن یافت آباد
سه همینجوری خوشتان آمد یه چیزی درباره معلم ها بگویید!!!
من هیچ به یاد ندارم که معلم های خودم یا خواهرهام ما رو تنبیه بدنی کرده باشن، هیچوقت... تازه اینم نبود که مدرسه ی خصوصی برم یا تو بهترین محله شهر زندگی کنم.
این آرش ها را باید گرفت سوزاند(:
ارسال یک نظر