Tuesday، August 19، 2008

یک زمانی آمدند کارها را تقسیم کردند. مردها رفتند بیرون خانه و شدند آدم کار و خرید و کارهای بیرون. زنها ماندند توی خانه و شدند آدم بشور و بپز اندرونی. مادربزرگ من هم از این قافله جدا نبود. همیشه خریدها کار بابابزرگ بود. می‌رفت، می‌خرید، می‌آورد. مامان بزرگ مدام غر می‌زد. تو خرید بلد نیستی، این چه کاهویی است خریدی؟ این گوجه‌ها که له شدند. برو پس بده. یک عمر سر و صدا بود سر خرید خانه که برو بخر و برو پس بده! بابابزرگ می‌گفت تو که در ِ بیرون نمی‌‌روی از جنس‌ها خبر نداری. مامان بزرگ هم اکثر جاهایی که حرف قیمت میوه و گوشت و مرغ و ماهی می‌شد با افتخار و پز می‌گفت که من که در ِ بیرون نمی‌روم خبر از این چیزها ندارم.
بابابزرگ که همین یک ماه پیش سکته مغزی کرد و خانه نشین شد، دیگر مامان بزرگ می‌رود خرید. اولش از صف نون شروع شد. یک روز صبح زود عمو که از خواب بیدار شد، دید مامان بزرگ نیست، نگو سر صبحی می‌بیند نون توی خانه نیست، می‌رود نونوایی. بعد که عموها و عمه‌ها که برای مراقبت از بابابزرگ آمده بودند، رفتند، مامان بزرگ سراغ خریدهای دیگر هم رفت. یک بار سر درد دلش باز شد که خرید خیلی سخت است. آن موقع می‌خرید می‌آورد، قدر نمی‌دانستم. می‌گفتم این چیه اون چیه. حالا که خودم می‌رم خرید ... بعد که بغضش را خورد گفت زن‌ها گرگ شده‌اند، انقدر رفته‌اند خرید حسابی واردند، من اصلا بلد نیستم. راه دور هم که نمی‌توانم بروم، همین مغازه سر کوچه می‌روم. خرید خیلی سخت است. بعد مثل همیشه زد به شوخی که: مادر تازه اول زندگیمه، شروع کردم به یاد گرفتن راه و چاه زندگی مشترک! همیشه شوخ بوده این زن، همیشه هست. پریروزها که دیدم نشسته توی حیاط قند می‌شکند خیلی دلم گرفت. هیچ وقت ندیده بودم قند بشکند. این کارها همیشه کار مردانه بود.

7 نظرات:

savijhe گفت...

شده مثل جریان پدربزرگ و مادربزرگ من.

ناشناس گفت...

دلم گرفت
خیلی زیاد
نمی دونم چرا...

این روزها با کوچک ترین تلنگری غرق فکر میشم.

با "روزهای طلائی" به روزم!

نظذتون در مورد تبادل لینک؟

ehsan گفت...

تنهایی.........................

آرش گفت...

یاد مادر بزرگ خودم افتادم که تا بابا بزرگ بود دعوا بود و وقتی رفت بی تابی.مادر بزرگ یکی دو سال بعد پشت سرش رفت.

وهم سبزرنگ گفت...

عجب...

آری؛ پدر بزرگ ها و مادربزرگها هم فهمیده اند افسانه بودن "مردانه یا زنانه بودن کارها" را!

پیمانه گفت...

سلام . سخت تغییر دادن عادات قدیمی بعد از این همه سال و در این سن و سال . نوشته شما به دلم نشست . ممنون

Hadiseh گفت...

من که پدر بزرگ ندیدم خیلی زودتر از اینها مسوولیت همه چیز رو گذاشته بود برای مادر بزرگ...