شانزده سال و سه ماه و هفده روز است که دخترک جا خوش کرده توي تصوير. خسته نميشود آخر؟ از اين نشستن و بازو در دست برادر نهادن و انگشت به دهان بردن؟ همين است. درست شانزده سال و سه ماه و هفده روز است که انگشت به دهان گرفته، به اميد هديهاي که قولش را به او داده بودند: «اگر دختر خوبي باشي و قشنگ نگاه آن جعبهي سياه کني، عروسکي را دوست داري برايت ميخريم.» حالا عروسک، يا هر چيز ديگر، فرقي نميکند. مهم چشم انتظاري شانزده سال و سه ماه و هفده روزهي دخترک است که انگار بر دوش اين کاغذ سنگيني ميکند، بدون آن که پاياني داشته باشد. البته شايد براي دخترکي با اين صورت، در زندگي هيچ پاياني نباشد. لااقل پاياني که بشود آن را آخرِ آخرِ راه شمرد. صورتش را ببينيد، از آنهاست که از رنج کشيدن لذت ميبرند. چشمهاش از همين حالا گود افتاده. انگار که عوض مادر او نه ماه بيخوابي و هيجان و اضطراب را تحمل کرده باشد.
شما که ميدانيد، اصلاً دوست ندارم چشمهاي گود افتاده را در صورت کودکي ببينم. شايد هم همان خط معمولي پاي چشم باشد که اينطور به نظر ميآيد. بله، حتماً همينطور است. وگرنه اين چشمهاي درشت و تابناک از کجا ميدانستند شانزده سال و سه ماه و هفده روز ديگر که بيايد، آنقدر بيخوابي کشيدهاند که ناچار، حلقهي دورش سياهي شب را از خاطرتان ميبرد؟
شانزده سال و سه ماه و هفده روز است که دخترک جا خوش کرده توي تصوير، به اميد سپيدهاي که هنوز سرنزده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر