پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

شیش و نیم صبح هنوز تاریک بود نیم ساعت بعدش یکم هوا روشن شده بود که زدم بیرون هوای معرکه ای بود تمیز سفید با یه بارون نم نم ، همین جور ترانه بود که تو ذهنم وول می خورد شروع کردم زمزمه کردن : زیر بارون بهاری توی کوچه یادگاری مونده از عشق من و تو خاطرات موندگاری ... نگاه تبدارمو تو چشمای تو جا می زارم به خاطر دیدن تو پنجره رو وا می زارم ... روی قلبم بنویس که به جز من دیگه نیست ... از کوچه می آد باز صدای پاش می زنه به شیشه با ... اونکه من دوسش دارم از خونه بیرون نمی آد ... توی هر قطره عکس ستاره داره رو گل و گلدون می باره ... خیلی دلم می خواست تو تاکسی یه آهنگی چیزی بشنوم اما تو تاکسی جز بخار ِ پنجره ها که بدجوری وسوسه ام می کرد روش یه M بنویسم چیز قابل توجهی پیدا نمی شد !
بعد از یه ذره پیاده روی به اندازه ی طول یه کوچه ی کج و ماوج رسیدم به فرزانه و سحر و راه افتادیم ، همین جور بارون تند و تند تر می شد و ما موش و موش تر تا آموزشگاه که ازشون جدا شدم ، خدای من تو کلاس چه خبر بود ! همه چی خیس خیس خیس !! کتاب تست ، جزوه استاد ، مقنعه ، کاپشن همه چیز خیس ، بخار وحشتناکی کلاس رو گرفته بود تازه نصف بچه ها هم افتاده بودن تو اون چاله ی پیاده روی کنار آموزشگاه و شلواراشون تا بنا گوش (!!!!) خیس شده بود ... گذشت و گذشت تا بالاخره این کلاسهای متوالی تموم شد و وقت جیم زدن هنوز بارون می اومد هنوز هوا یه جوری بود اما اصلا مثل صبح لذت بخش و خوب نبود ، یه جور بدی بود ، خیلی بد ، من از تنها برگشتن از کلاس بدم می آد چرا هیچ کس نمی خواد اینو بفهمه هان ؟ هوا سرد بود سرما رفته بود تو جونم حال بدی بود بعد از پیاده روی ِ اون سرپایینی همیشگی که باید تنهایی طی بشه بالاخره رسیدم به تاکسی ها و سوار شدم وای خدا نه ، از اون تاکسی هایی بود که وقتی راه می افتن همه جاش تاراق تاراق صدا می ده و هر لحظه احتمال متلاشی شدنش می ره ! تازه راننده اش هم یه اقای آذری محترم بود که اصلا خیال نداشت ما رو زنده به مقصد برسونه جدا" از ادامه ی حیات منصرف شده بودم و تنها امیدم راحت مردن بود و تو دلم برای بازماندگان آن عزیز از دست رفته صبر جزیل آرزو می کردم !!!!
خدا خواست و جسد متحرکم رسید خونه ، دو تا قطره اشک روی گونه ام رو پاک کردم ، ناهارم رو خوردم ، یه زنگ زدم بهشت زهرا ، بعدش انقدر حالم گرفته شد که دراز به دراز افتادم خوابیدم بعدش هم یه دوش گرفتم الان هم دارم وبلاگ می نویسم ! وای هنوز موهام رو خشک نکردم ، بلیز شلواری رو که فردا می خوام بپوشم رو اتو نکردم (مهمونی دعوتیم از این دوره های مسخره ی خانوادگی ) جورابم رو نشستم از همه مهم تر شام نخوردم ، فقط یه زنگ زدم فهمیدم از بهشت زهرا اومده به سلامتی دیگه داره می ره خونه !

اِ یعنی تا تهش رو خوندید ؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست: