شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲
هديه
1. ديروز براي اولين بار بعد از اعلام نتايج کنکور عموم رو ديدم.
گفت: عمو واسهي چي درنيومدي؟ نخونده بودي؟
گفتم: چرا عمو. خونده بودم.
- نه! حتماً نخونده بودي. حالا چيکار ميکني؟
- هيچي عمو. توي خونه. بيکارم...
- نه عمو جون، بيکار نشين، درستو بخون. ميخواي بري دانشگاه؟
- آره عمو. ميخونم واسه سال ديگه.
- من تعجب ميکنم تو چرا قبول نشدي. نخوندي مگه عمو؟
- چرا عمو. عروسي خواهرم هم که بود...
- تو چيکار عروسي داشتي؟ بايد مينشستي درس ميخوندي. درس نخوندي؟
- چرا عمو...
- نه. درس نخونده بودي حتماً....
اگه به من و عمو بود لابد اين مکالمه تا الان هم ادامه داشت!
2. بعضيا مثل اين که نشنيدن جديداً يه تکنولوژي اختراع شده به اسم چت. واسه اين که نصفه شبي مردم بيکار، دهتا دهتا براي هم ايميل نفرستن.
3. اين فيلمي که سينما 4 ديشب از مل بروکس گذاشت خيلي خيلي قشنگ بود اگه آدم هيچي فيلم کمدي نديده باشه. وگرنه از اول معلوم بود جواهري درکار نيست. حتي صحنههاي خيلي قشنگش هم تکراري بودن. فقط اونجا که کشيشه اولين صندلي رو با حقه و لباس زنونه گرفت جالب بود! به هر حال به ديدنش ميارزه. اگه نديدين پنجشنبه فراموشتون نشه. دوبلهاش هم قديمي و قابل قبوله. اما اگه پرسوناژ اوستاپ (با بازي Frank Langella) به نظرتون خيلي تکراري و «رت باتلر»ي بود تقصير من نيست! اينم گفته باشم که بازيگر نقش تيکون (خدمتکار ايپوليت) خود مل بروکس بود. اصلاً چقدر حرف ميزنم! براي اطلاعات بيشتر بريد اينجا.
4. ديشب بعد از سه چهار ماه يه چيزي نوشتم.
بهار بود. اول بهار بود و هوا هرم گرماي تابستان را در خود داشت. بيهدف در خيابانها راه ميرفتم. قرار بود به جايي برسم که نميدانستم کجاست. چهرههايي ميديدم که نميدانستم کيستند و خاطراتي در ذهنم ميچرخيد که از آن من نبود. و يک جرقه در انتهاي افکارم ميکوشيد بدرخشد و بالا بيايد و خود را نشان دهد. چه بود؟ قراري داشتم. اما با که؟ ايستادم تا به خاطرم بيايد، ايستادني بيهوده. اصلاً در مورد چه بود؟ در خياباني ناآشنا، ميان آدمهايي غريبه، به دنبال کسي ميگشتم که نميدانستم کيست، تا با او چه بگويم؟ نميدانم. مادرم اگر بود فراموشش نميشد. مادرم... صورت رنگپريدهاش را در بستر مرگ مجسم کردم و ناگاه به خاطرم رسيد؛ آمده بودم به ملاقات عزرائيل. آري، انگار که آنطرف خيابان ايستاده بود. رد که ميشدم، با شنيدن صداي بوق ماشيني، به ذهنم رسيد که جز مرگ مگر از چه ميتوان با ملکالموت سخن گفت؟
آخرين چيزي که با جسم فانيام احساسش کردم، قطرههاي گرمي بود که از صورتم بر سنگفرش خيابان ميچکيد.
بهر بود. بهار بود و هوا هرم گرماي تابستان را در خود داشت.
5. اين پست خيلي طولاني شد. دليل هم داره. فردا ظهر تا آخر هفته ميرم ماهشهر. يه سفر تفريحي کوتاه. احتمالاً به کامپيوتر دسترسي ندارم.
6. سر به خاطر آوردن اين شعر با پرنسس کلي خنديديم:
يکديگر را ميآزاريم
بيآنکه بخواهيم
شايد بهتر آن باشد که دست به دست يکديگر دهيم
بيسخني.
دستي که گشاده است
ميبرد
ميآورد
رهنمونت ميشود
به خانهاي که نور دلچسبش گرمي بخش است
مارگوت بيکل-ترجمهي احمد شاملو
7. لطفاً در غياب من از هرگونه دلتنگي پرهيز شود!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر