پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲
هديه
سلام عليکم!
ببينم کسي ناراحت ميشه من يک داستان خيلي خيلي کوتاه اينجا بگذارم؟ اگه ناراحت ميشيد رودربايستي نکنيد لطفاً! به صاحبخونه بگيد، بيرونم ميکنه!!!
(اين رو يادم نيست توي وبلاگ قبلي گذاشته بودم يا نه. گمون نکنم.)
دختر کوچک داشت آرام و بااحتياط کاسهي چيني را پر از آب ميکرد که کاسه از دستش افتاد روي کاشيهاي سفيد و سياه حمام و با صداي بلندي شکست.
از اين صدا خواي ارواح خفته در زمين،پس از گذشت هزاران سال آشفته شد. ارواح، به نشان بيداري، طبلها نواختند و فوارهها برپا کردند و در مجلس بزمي گرد هم آمدند. شمعهاي افروخته ميسوختند و ارواح شيطاني در آن بزم، ديگران را شوراندند به نابودي تمام آدميان، با تمام خوبيها و بديهايشان. ارواح ديگر، سرمست از باده و قدرت پنهان خود، پذيرفتند و گردي مسموم را در هوا پراکندهساختند که دنيا را درنورديد و در هر گوشه و کناري، هستي آدميان را با مرگي فجيع خاکستر کرد.
بدينسان بود که دفتر هستي تمام آدميان در آتش حسد ارواح شيطاني سوخت و از ميان تمامشان، تنها يک تن زنده ماند: همان دخترک کوچکي که کاسهي چيني را بر زمين کوفته و خواب هزارسالهي ارواح را آشفته کرده بود. او، هنگام وزيدن بادهاي مسموم و مرگبار، در صندوقخانهي کوچک خانهشان خفته و گردهاي زهرآگين را از وجودش خبري نبود.
خواب دختر که به بيداري رسيد، در کنار خود جمعي از ارواح شيطاني را ديد که با چشمهاي آتشين و سينههاي عريان، خندان خندان به سوي او دست دراز ميکردند.
تاوان شکستن کاسهاي بلورين تا بدين اندازه سنگين است؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر